تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز - درد دل مینمایم
 
 
 

 

-     تا کی می خواد این بی شرافتیها تو این مملکت ادامه پیدا کنه ؟(بابا کوتا بیا ، غلاف کن) تا کی ما نباید به بچه هامون یاد بدیم خوب و بد چیه ؟ وسط میدون یه بچه هفده هجده ساله پشت فرمون شروع میکنه به متلک گفتن . بعد که عکس العمل فحاشانه (شامل عوضی ، بی پدر و مادر ، کثافت ، آشغال) منو میبینه میگیره جلو ماشین و از جاش جم نمی خوره . منم دستم رو بوق .میدونم حسابی شلوغ بود.بی پدر مادر عوضی . از فرصت خالی شدن بغلم استفاده کردم گرفتم بغلش و یه چیزی تو مایه های صد صدو پنجاه تا فحش و بدو بیراه نثار خودش و خانوادش کردم. آخه جوجه این جواد بازیها که مال دوره تو و هم سن وسالات نیست که . یکی نیست به پدر مادرای اینا بفهمونه اون موقع که زرت و زرت بچه پس میندازین به فکر تربیت کردنشون هم هستین؟

 

-     ای بابا هی هر سال بحث سر رای دادن و ندادن تو این وبلاگستان تکرار میشه. خدا عالمه دوستان تا چند سال دیگه می خوان به اجماع برسن!دوست دارم تو انتخابات شرکت کنما ولی حیف که شناسنامه ام دستم نیست . دادم وکیلم یه تغییر و تحولاتی توش بده !

 

-     یه چیزی رو می دونین ؟ امسال یه چیزی در مورد خودم فهمیدم . اینکه خیلی احمقم . اصولاً خیلی  خیلی دیر می گیرم داره باهام بازی میشه . هنر نیست این، ولی از بس که خودم با ملت روراستم متأسفانه انتظارم هم همینه . چطور بعضیها به خودشون اجازه می دن از صداقت دیگران سوء استفاده کنن؟ قصدم روضه خونی نیست. بالاخره باید فکری به حال خود خاک بر سرم بکنم .

 

-     امسال تموم شد و من هیچ تصمیم درست حسابی واسه زندگیم نگرفتم . هنوزم نمی دونم می خوام چکار کنم .از زندگی واقعاً چی می خوام . هر روز یه هوسی می کنم . گفته بودم خیلی دمدمی مزاجم ؟ خیلی عیب بزرگیه ها . دیگه معروف شدم به این خصلت تو فامیل و آشنا . ریشه اش کجاست واقعاً ؟ بازم باید یه فکری به حال خود خاک بر سرم بکنم . شما هم اگه فکری به حال من خاک بر سر بکنین منو شرمنده کردین . مثلاً درمونی چیزی سراغ داشتین یه ندا بدین. انقدر آدمای با اعتماد به نفس  منو جذب خودشون میکنن که نگو . می پرستمشون گاهی  . حالا نمی دونم ملت واسه چی فکر میکنن من آخر اعتماد به نفسم ؟! جل الخالق !

 

-     جداً دارم تو زندگیم بد جوری وقت کشی میکنم . محیط و دوست و رفیق خیلی میتونه تو پیشرفت و عدم پیشرفت آدم تأثیر بذاره ها . دور و بر منم که اوووووووووووه هوار تا آدم موفق ریخته . یه مشت آدم مشنگ و ملنگ مثل خودم . دارم اساسی تو تحصیل و کار در جا میزنم.خودم و عوض کنم یا دوستام رو ؟

 

-     چشمم و لیزیک کردم . حالا  ببینم با این  نگاههای مکش مرگ ما  که صد البته بدون عینک تلفات بیشتری میده چه می کنم؟ هرچی این آقای الف ، جد و آباء به قول خودش بعضی چشم پزشکا رو آورد جلو چشمشون و در مذمت  این عمل سرود رو من اثر نکرد . حالا که همه چی خوبه شاید فردا من هم با آقای الف همسُرا ( این ضمه هم بابت رفع هرگونه شبهه ) شدم . یه هفته تو خونه بودم . همکارا خبر دادن که رییس بزرگ اومدن ودر پی سرک کشیدنی فرمودن : ایشون از کی آف تشریف دارن ؟ یعنی که : اومد یه حال اساسی ازش می گیرم . تو این مملکت عجب گرفتاری شدیما. اون موقع که سگ دو میزنی واسشون نمیگن خرت به چند حالا طلبکارم شدن ! واه واه .

 

 

-     سنتوری . وای اصلاً راجع بهش حرف نمیزنم . بی خیال. این دهان مبارک ما وانشه بهتره . گلشیفته رو بگو . واااااااااااااااااااااااااای  فاجعه . سی دی باغ فردوس ریلیز شده . یه صحنه هاییش رو دوست دارم. 

 

پ.ن ۱ :چقدر این نوشته تمشک  که روز ۸ مارس  پست کرده بود رو دوست دارم  :

 

 

Tameshk Jar

Every time I fry garlic I remember your kitchen
Its tidy dimensions
Its lively smell,
And the jars of Tameshk jam sitting in a row
Waiting for my hungry fingers
To discover once more their sweet and sour taste

Every time I see a morning glory trying its way around a fence
I remember the surreal shape of your garden
The curve of your body
Bowing to every growing thing

Every time it rains I think of you
On those lonely nights
The touch of kismet on your broad forehead
The force of days on your bent shoulders

I've missed your never fading smile
I've missed the faint sound of your prayer beads
Clicking into my surreal deeds

I've missed you
Passing me a spoon to cave deeper into the Tameshk Jar.



 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!