تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 

 

می دونی ! آدمه دیگه گاهی دلش می خواد زار بزنه واسه نداشتن چیزایی که واسه ما آرزو شده و واسه مردم جاهای دیگه دنیا خاطره .می گم چقدر دنیای داستانهای حافظ خیاوی(مردی که گورش گم شد) خالیه از رویاهای دوست داشتنی و  پر از آدمای بیماره  ؟ حتی بچه های داستاناش هم زود بزرگ شدن.می دونی اگه واسه من یه جا پیدا بشه که بتونم آرزوهای قشنگم رو بچپونم توش همین قصه است ، حیف نیست آدم این فرصت رو هم پرکنه از واقعیات اونم از نوع سیاهش ؟ تو داستانها باید دست خواننده ات رو بذاری تو دست خوشیها و بذاری جدا شه از این همه سنگینی زندگی . چشمهاش رو ببندی و ببریش به سرزمین آرزوها . پر نور و خوبی و خوشی و آرامش . ببریش به سرزمینی که هزار تا جاده  معلوم داره که ته همشون و آخر همشون تکلیف زندگیش رو به روشنی روز بهش نشون بدن . کاش زندگی انقدر سخت نبود !

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

می دونی! حالا که دیگه از قضیه من و تو چیزی باقی نمونده جز خاطرات چند تا اس ام اس عاشقانه و رد دور یه دیدار نصفه نیمه و چند باری تعارف تیکه پاره کردن پشت تلفن یا حتی اون همه تردید که نصف بیشترش رو تو مقصر بودی . حالا که دیگه امیدی و حوصله ای و شوقی و حتی نیمچه تلاشی واسه دوباره برگشتن نیست . با این همه، حالا دوست دارم بدونم چی بود پشت اون همه بازی در آوردن ؟ چجوری تونستی همه پلها رو خراب کنی ؟ اون همه صداقت رو با چی عوض کردی ؟ با کی ؟ به امید چی؟

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

اونایی که اسم وبلاگشون رو میذارن :

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم

یا : یک زوج خوشبخت

ایضاً : آشیانه عشق من و آقای همسر

  نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 


می دونم این اخلاق سگی الانم مال همون یه ثانیه دلتنگی واسه تو  . یه ثانیه دلتنگی و نیم ساعت اشک شور. عصبانیم از دست تو و خودم لعنتی .

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

بعضی آدما جزو گافهای بزرگ خدا در خلقت کاینات محسوب میشن . یعنی یه جورایی ناخواسته مچ خدا رو گرفتن که : شمام بله ؟

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

بی ربط به اصل آنچه در اطراف قضیه احمد باطبی اتفاق افتاد ،

نبوی در جایی از نامه اش به احمد باطبی می نویسد: "یادت باشد که غربت مثل زندان، آدمها ‏را حقیر و آرزوها را کوچک و دنیا ها را سخیف می کند"

خواستم بپرسم : ما که در غربت نبوده و نیستیم چرا این همه حقیریم و آرزوهامان کوچکند و دنیاهامان سخیف ؟

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

دیشب که ناتور دشت تمام شد انقدر پایان شیرینش را دوست داشتم که کتاب را گذاشتم کنار بالشم که تا خود صبح خواب هولدون کالفیلد را ببینم . هه هه !

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

۱- به سایت کمپین زنان سری بزنید طراحی خوب ، مطالب خوندنی و اطلاع رسانی عالی داره .

۲- از آشنایی با وبلاگ این خانوم ، ترگل بهرامی مسروریم .

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

علیه تنبلیهای خودم کودتای نظامی می کنم . به نظرم گاهی یک کودتای نظامی با همه اما اگرهایش تنها راه حل باقیمانده و صد البته مؤثر برای گونه هایی از انفعال است .

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

به جون خودم تو یه برهه ای از زندگیم عارفی بودم که مولوی و شمس باید پیشم لنگ مینداختن

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

به شدت ! حال عزیزانی رو که با سرعت بالا رانندگی نمی کنن ...

نمی فهمم 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

یه همکار خانوم دارم که از موقعیکه باردار شده بود هر روز سر کار صبحها قرآن می خوند بعد یه همکار مرد خاله زنک هم دارم که یه مدتی بود می دیدم داره هر روز صبح قرآن می خونه ساده ترین نتیجه ای که می شد بگیری این بود که حتماً زنش بارداره ، بله امروز فهمیدم خانومش هفت ماهه بارداره . اه اه حالم رو به هم می زنن این مردهای خاله زنک.

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

مثل همیشه این تویی که از خودت نمی گذری

مثل همیشه این منم که ساده از من می گذرم

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

هرچی بیشتر میگذره بیشتر به این اعتقاد پیدا می کنم که ایمان به خدا آدم چت می خواد و بس

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

گاهی اوقات میشه تو زندگیم مثل الان، که پرم ازآرزوهای بزرگ، پرم از یه انرژیه انگار تموم نشدنی دوست دارم و حسش رو دارم که یه زن ورزشکار قهرمان بشم ، یه معلم یا یه استاد دانشگاه تک و محبوب ، مدیر یه شرکت بزرگ و معروف که پولش از پارو بالا می ره ، یه خلبان خبره و یک ، یه آدم خوب و تأثیر گذار و شجاع . شجاعت زنها همیشه برام تحسین بر انگیز بوده. می دونید این حس تک بودن ، مثل همه نبودن ، این شوق همیشه تو زندگی من بوده . راستش رو بخواید به نظرم سن سی سالگی واسه رسیدن به بعضی از این آرزوها یه کم دیره ولی میشه برای بعضی دیگشون تلاش کرد  . هیچم دیر نیست واسه خوشبخت شدن ، واسه رسیدن به جایی که به خودت افتخار کنی ، رسیدن به جایی که وقتی سرت رو برمی گردونی عقب و زندگیت رو مرور می کنی پر باشه از خاطراتی که دلت رو قلقک می دن بس که بزرگن و غرور میارن. اما مشکل من اینه که این حسها تو وجودم بالا پایین می شن حتی گاهی خاموش میشن . یادمشون میره . خودم رو گاهی خیلی دست کم می گیرم . چاره چیه ؟ باید هر روز روزی صدبار از روشون مشق بنویسم . نباید یادم بره که من زندگیم وصله به اینا که من بی این آرزوها و بی سگ دو زدن برای رسیدن بهشون می میرم . 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

در پی درخواستهای مکرر دوستان که مرتب از من می خواستن عکس خودم رو بذارم اینجا (این بغل) گذاشتم دیگه ! حالا برید حالش و ببرید . فقط پیدا کنید پرتقال فروش را ، عینک دودی هم یادم رفت بزنم. (اون دوستان درخواست کننده هم خودم بودم ، چه کار کنم وجدانم قبول نمی کنه دروغ بگم )

پ.ن ۱ : می دونم عکسم شبیه این کارتون ژاپنی ها شده ،ولی خوب خودمم دیگه !

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

تو این دوره زمونه که همه دنیا رو مود خنده درمانی و شاد باشید و همیشه بخندید و به روی مشکلات لبخند بزنید هستن ،چه خنده درمانی میکنن این پنج شبکه جمهوری اسلامی ایران در این روزها ؟ لعنت خدا بر اسلاف و اعقابتون که به شدت و همه جوره مشغول سرویس نمودن دهان مبارک ملت بدبختید .

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

تو محل ما نه که فقط زنهای مطلقه و دخترهای سن بالا که دخترای جوون و بیست و دوسه ساله هم بدشون نمی یومد زن حاج عباس بشن . پولدار بود خوب ، دستش به دهنش می رسید . میگفتن خوش اخلاق ِ زن دوستِ ، کم نمیذاره واسه زن و بچه اش . فروغ خانوم زنش که مرحوم شد خودش بود و سه تا بچه ازآب و گل در اومده.مامان منم بدش نمی اومد من زن حاج عباس بشم .انقدر که راه می رفت و می گفت :" نگفتم انقدر با این محمود گور به گوری جیک و پوک نکن ، زن اکبرمیگه خودش از حاج عباس شنیده که دختر آقا رحمان خوبه، حیف که نشون شده پسر عموشه "

 

یه روز که اینو می گفت داد زدم سرش که :" چی می گی مامان؟ یعنی میگی من محمود و ول کنم بچسبم به حاج عباس چون مال و منال داره ؟ نمی خوام بابا ، نمی خوام " تو دلم هزار تا فحش و بد و بیراه نثار عموم ابنا می کردم که چرا واسه پا پیش گذاشتن انقدر دست دست می کنن. محمود خودش که می دونستم عاشقمه، دوستم داره . اما مشکل زن عموم بود.بدش نمی اومد از من ولی میونه اش با مامانم خوب نبود.هی دست دست می کرد بلکه یا مهر یکی دیگه بیوفته تو دل محمود یا من با یکی دیگه عروسی کنم .

 

زن عموم انقدر لفتش داد که بالاخره یه روز مریم خواهر محمود تلفنی بهم خبر داد که بله " امروز داریم می ریم خواستگاری واسه محمودمون " زنگ زده بود که مثلاً گوشی رو داده باشه دست من .انگار زمین و زمون داشت دور سرم می چرخید . فرداش که داشتم ازمدرسه بر میگشتم محمود رو اتفاقی تو محل دیدم . گفتم :" به به آقا محمود !؟ شنیدم رفتی خواستگاری؟ " شروع کرد به بافتن که :" به خدا تقصیر مامانم بود و.. " که من کیفم رو رو شونه جابجا کردم و بی حرف راه افتادم طرف خونه .

 

خودم پیغوم فرستادم واسه حاج عباس که حرفی نیست واسه اینکه زنش بشم . یه هفته نکشید که شده بودم زن حاج عباس و مادر سه تا بچه .به کارای خونه و بچه ها می رسیدم ، درس می خوندم دانشگاه می رفتم و به قول معروف آب تو دلم تکون نمی خورد . مامانم می گفت :"شانس آوردی دختر که زن محمود نشدی والا الان مثل این زن بدبختش آواره دادگاه و کلانتری بودی".

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

می دونی خوبیه عینک دودی چیه؟ 

۱-این که من می تونم در حالی که تو ماشین کنارت نشستم سرم رو به تو برگردونم نگاهت کنم یه دل سیر، ولی وانمود کنم دارم اون دور دورا رو نگاه می کنم

۲- این که وقتی این دختر پسرای چندشی که تو خیابون دست هم رو می گیرن می بینم می تونم راحت چشمام و ابروهام رو با هم بندازم بالا و با خودم بگم خدا به دور  ، بدون اینکه کسی کج و کله شدن چشمام رو ببینه

۳- این که میشه به اون ماشین خوشگله که داره بغلم میرونه یه ورکی نگاه کنم بدون اینکه رانندش فکر کنه ندید پدیدم

۴-اینکه می تونم یه آشنای چندش رو که از دور باهاش چشم تو چشم شدم ببینم و خودم رو بزنم به ندیدن و خلاصه سلام بی سلام

 

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

تو عمرم هیچ وقت به اندازه امروز احساس درماندگی نکردم چه بی تابی عجیبی دارم . خدایا یه کم آرامش بده به من دارم دیوونه می شم دوست دارم یه قرص خواب بخورم و فردا از خواب بلند شم  چی میشه چی میشه فردا ؟

  نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

هنوزم آدمايي پيدا ميشن كه تمام فكر و ذكر و دغدغشون اينه كه : " نگرانم كه اعمالم تو مكه مقبول واقع ميشه يا نه؟ يعني مي تونم همه مراحل احرام رو درست انجام بدم؟ " آره آبجي هنوزم هستن اين آدما!!

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

واقعاً آیا خدا هم گاهی تو کف آی کیوی بعضی بندگانش نمی ماند؟

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

بابای من آدمیه که تو رو در وایسی با ملت از ده پونزده میلیون مال و منالش می گذره ، می بینید ما چقدر مایه داریم؟؟

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

         فکر کنم خودکشی کردم

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

به هر حال قسمت نبود من حروم شم دوستان! فقط این وسط تبریکات شما حروم شد یه نموره.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

فکر کنم منم دارم می پیوندم به اون خانومایی که وقتی ملت اونا رو با شوهرشون میبینن میگن : آخی بدبخت چه حروم شده ! (خانومه حروم شده ها) یه عمر ما لوقوز خوندیم واسه ملت و هی گفتیم : بدبخت چه همه حروم شده حالا ملت واسه ما .البته یه چیز دیگه هم این روزا میشه گفت : آخی شوهرته ؟!- سلام گلی ـ

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

این روزا خودم رو مثل یه نقطه کوچیک تو یه دایره سفید گنده و خالی میبینم نه که فکر کنی میگم تنهام نه! اصل موضوع اینه که زیادی رفتم تو خودم  زیادی فقط خودم رو میبینم  حالم از خودم و این همه غرق شدن تو خود خودم به هم می خوره . انگار یه جورایی دارم به ابتذال می رسم از این همه سلفیش بودن  یکی نیست بگه بابا یکم هم بیا بیرون ببین چه خبره ! واقعاً همه دنیای من همینه! چقدر کوچیک و مسخره .

  نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

چی کار میشه کرد تو دنیایی که حتی مادرت هم بدبختیهات رو به هیچ جاش نمیگیره . خانوم فالگیره چه راست میگفت که: تو  تو زندگیت هیچ پشتوانه ای نداری نه فکری و نه مالی ، خودتی و خودت. پرسید : چرا این همه غمگینی ؟ این غم سنگینت ( سنگین رو دارین) از کجا میاد؟  گفتم : نمی دونم !

پ.ن ۱ :  دمپایی افزایش قد شش کاره نمی خواین ؟ خدایی اینایی که این چیزا رو می خرن چی فکر می کنن تو زندگیشون ؟

پ.ن ۲ : خدایی اینایی که میرن فال قهوه می گیرن چی فکر می کنن تو زندگیشون؟

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

داشتم فكر مي كردم اون موقع كه بودي چه خاطره خوشي ازت داشتم كه حالا كه رفتي دلم واسه رفتنت بسوزه ؟

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

۱- فقط اومدم بگم چه همه -سلام آیدا- نوستالژیکه برام سریال از سرزمین شمالی ، شماها یادتونه ؟ نمی دونم چرا انقدر این سریال رو دوست  داشتم . یه جورایی مدرن بود تو زمان خودش تو اون همه اوشین و هانیکو . اصلاً صحنه هایی که ازش یادمه یه عالمه روشنه ! پر نور . یه چیزی داشت که گرمم میکنه. وقتی بهش فکر می کنم، خود به خودی دلم قنج میره . موسیقیش هم دوست داشتم .

۲- هی دن آرام می خونم هی می گم اوه کو تا تموم شه . من اصلاً جنبه رمانهای به این دور(طول) و درازی ندارم . ولی از این سبک نوشته ها خوشم میاد . اصلاً جدا میکنه تو رو از این دنیا . ولی قبول کنید یه جاهاییش حوصله ات رو سر میبره ؟ نه ؟

۳- آها یه چیز دیگه : این مردم ما کی می خوان یاد بگیرن از سمت راستشون حرکت کنن ؟

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

یکی نامردی کرده این وسط هر کار می کنم اشکم بند نمیاد  من سزاوار این همه نامردی نبودم نبودم نبودم تا صبح دق نکنم از این همه درد خیلی خوبه ! بذار اقلاً این بغضه اینجا بترکه بذار این سرنوشته واسه همیشه سیاهی خودش رو نشون بده بهم  حق من نبود نامرد پست فطرت . حق من نبود با اون همه صداقت این بلا سرم بیاد . تف به ذات بیشرفت عوضی .

 

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

1-       یک روز از اینکه اجازه نداده ام  دلخوریهای کوچک من را از عزیزانم دور کند به خود افتخار خواهم کرد

 

2-    همه بدبختیهای من از آنجا ناشی می شوند که واقعیات و ثابت شده های زندگی را قبول ندارم . ای گوسپند چه کسی گفته تو باید همه چیز را تجربه کنی ؟ از کوچکترین  کارهای روزانه بگیر تا بزرگترین تجارب زندگیم همه را مثل بز با بی محلی به بدیهیات پشت سر گذاشته ام

 

 

3-       کمی ، فقط کمی نظم می تواند زندگی من را برای همیشه از این رو به آن رو کند

 

4-    دوست خوب چیزیست که کمبودش را به شدت در زندگیم حس می کنم ، مخصوصاً حالا که سی سال از زندگیم را پشت سر گذاشته ام این کمبود را بیش از پیش احساس می کنم. دوست خوب برای من واجب تر از خدای خوب است . یعنی آن نبود این یکی ما را کفایت می کند . آه که چقدر به آینده نیز نا امیدم . نا امید نا امید .

 

 

5-    چیزی که تازگیها بر من ثابت شده است : آهو نمی شوی بدین جست و خیز گوسپند – سلام آیدا – است. برای آدم شدن بالا پریدن لازم نیست دردها را باید دوا کرد

 

6-       به شدت به یک خانه تکانی در تمام زوایای ذهن و زندگیم محتاجم یک تغییر اساسی

 

 

7-    سی سال است که زندگی نمی کنم ، ادای زندگی کردن را در می آورم سی سال کم نیست برای نفهم بازی . برای سر درنیاوردن از خوشیها  . نه ؟

 

8-    همیشه دوست دارم از این مملکت بروم  همیشه دوست داشته ام بروم جایی که بشود همه چیز را از نو شروع کرد . به نظر شما این ممکن می شود برای من ؟

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

 آه كه بين ما زنها و شما مردها فاصله ايست از آسمان تا زمین

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

اینجا سرزمین من است  جایی در این گیتی که مردمانش هنوز در قرن بیست و یکم  برای بارش باران نماز می خوانند

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

احساس خوبی نیست که اونی رو که یه وقتی عاشقش بودی حالا دیگه نیستی . حالا دیگه وقتی بهت زنگ میزنه و چرت و پرت میگه تو دلت بهش فحش می دی که : "عوضی"  از چیه این احساس دوست نداشتن بدم میاد نمی دونم ؟ مگه آدم باید هر کسی رو تا آخر عمرش دوست داشته باشه ؟ می خوام قراری رو که اول هفته واسه آخر همین هفته فیکس کردیم کنسل کنم . همینجوری . الکی . واسه اینکه دیگه ذوقی واسه دیدنش ندارم . حالم رو یه جورایی به هم میزنه . واسه اینکه انقدر این رابطه رو پیچوند هر طرفی که دلش خواست که دیگه حتی عقم میگیره از دیدن ریختش . می خوام بهش بگم اونی نیست که می خواستم بقیه عمرم رو باهاش باشم . می خوام بهش بگم دل دل نکن پسر! منم رسیدم به اونجا که تو رسیدی . ما به درد هم نمی خوریم . می خوام بهش بگم بازی دیگه تمومه کوچولو . حیف که دلم نمیاد از این به بعد اونی که میپیچونه من باشم و اِلا که مثل آب خوردن میمونه برام . واسه همین همه چی رو کات می کنم . تمام . می خوام بهش بگم برو خوش باش . فقط تو رو خدا دیگه نیا . نیا ! دل کندن واسه من بزرگترین عذاب دنیاست . تقصیر اون نیست . همه از کودنیه خودم بوده . حماقت خودم .آخ که آدم گاهی چه اشتباهاتی تو زندگیش می کنه . راسته که عشق کور میکنه . البته بعضیها تو همون کورمال کورمال عشق عاشق یکی میشن لایق ولی آدمای بدشانسی مثل من آه که اگه چشمشون رو باز نکنن کلاه گشادی رفته سرشون . کلاهی به بزرگیه یه دلدادگی هرز رفته . به بزرگیه یه تجربه دردناک . به قیمت عذاب یه عمر چشم تو چشم بودن با کسی که یه زمانی عاشقش بودی بد جور. 

 پ . ن ۱ :یعنی آدمی به علافیه من پیدا میشه که از ۸ شب تا ۱۲ شب فقط وبلاگ بخونه ؟ نه به گمونم.

 

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

چه همه خنده داره وقتي روز اول كاري تو سال جديد به حراست اخموي جلوي در بگي : سال نو مبارك و اون فقط نگاه بكنه و تو فرداي اون روز يعني روز دوم كاري (اونم فقط واسه اينكه لجش رو در بياري) دوباره بهش بگي : سال نو مبارك و اين دفعه بخواد تو رو خفه كنه

پ.ن ۱ : با تشكر از  آيدا

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

خدایا این روزا چقدر پرم از حس یه رویای خیس ،  چقدر بغض دارم  چقدر فریاد زدن می خوام  یکی بیاد واسه این دل آشفته من یه دعایی بکنه دلی که هرچی فکر می کنم هیچی درمون حال خرابش نیست معلوم نیست چشه این روزا هیچ و هیچ کی رو هم نمی خواد ولی حسابی از من طلبکاره

  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

۱- داشتم فکر می کردم اگه یکی از این دخترای وبلاگستان که من همش دارم تو نوشته هاشون میچرخم جای من بودن عکس العملشون  ... یعنی چیکار می کردن وقتی پرابلم های رابطه من و فلانی رو داشتن دیدیم فکر نکنم فلانی اصلاً واسشون محلی از اعراب داشت ! حالا خوبه یا بده که تو واسه من محلی از اعراب داری ؟ داشتی؟ نداشتی؟ نمی دونم . خوبه که من انقدر دارم از برو بکس مجازی الگو می گیرم؟ مثل این بچه هایی  که تازه میان شهر، بعد حسابی جو بچه سوسولا میگردشون ، نه تو رو خدا اینجوری نیست ؟ البته من الگو نمی گیرم که ، مثل همه چیه زندگیم حسش و ژستش میاد و میره . حالی به حولی هستم  به عبارتی .

۲- من نمی دونم تو این دنیا بدون حتی یه دوست صمیمی واقعی یا یه آدم درست حسابی که بشه باهاش راحت و بی نگرانی حرف دل زد یا بشه باهاش راحت یه فنجون ، یه استکان ، یه لیوان ، نه یه پارچ قهوه خورد ، چه جوری و با چه انگیزه ای دارم زندگی می کنم؟ اینم شد زندگی آخه . گندت بزنن روزگار .

۳- نمی دونستم که PMS لعنتی که سراغم میاد از شنیدن یه آهنگ تکراری هم حالم به هم می خوره . کن فیکون میکنه این لعنتی آدم رو . آخه نمی دونین که من چه توانایی دارم تو شنیدن آهنگهای تکراری. اووووه خدا !

4-یه ایمیل از یه خانوم استرالیایی دارم که گفته باری : "من با یه آقایی که تو سفارت کویت در گینه مشغول بوده ده دوازده سالی به خوبی خوشی زندگی می کردیم که زد و شوهر جونم فکر کنم 2003 به (قول سایه )جونش و داد به شما . من موندم و چهار و نیم میلیون دلار پول توی بانک بدون هیچ بچه ای . خودم مسیحیم ( فکر کنم مثلاً جو مذهب و اینا نداشته) حالا دکترا گفتن تو هم داری میمیری . من از تو می خوام که بیای و این ثروت منو صرف یه کار خیری مثل سرپرستی ایتام و خانومای بی سرپرست و اینا بکنی.زودم جوابمو بده چون من هر روز امکان داره بمیرم . اگه دیر کنی من سراغ یه گزینه دیگه میرم" . مردم چی فکر میکنن پیش خودشون ؟ حالا چی از من می خواد ؟ آدرس دقیق ، شماره تلفن ، پروفایل، شماره حساب ، عکس  و از این چیزا . بعد اول ایمیلش نوشته من پروفایلت رو خوندم . کجا خوندی آبجی؟ سابجکت میلشم اینه Asalamoalaikomvarahmatollahevabarakatoh . سه ساعت فقط تو کف سابجکته بودم . دیدم نمی فهمم نزدیک بود برم تو دیکشنری دنبالش بگردم . حالا دلیلش واسه اینکه این ایمیل رو واسه من فرستاده تو این وانفسا و قحطی آدم خوب، مسلمون بودن منه . ها ها ها . نگرد گشتیم نبود .

5- به سادگی  فیلم قشنگیه ، به دل آدم میشینه . فقط این تریپه خانومه که می خواد بذاره از خونه بره یه جورایی سنگینه واسه این کاراکتر . یعنی خیلی راحت بگم به گروه خونیه این شخصیت نمی خوره.شنیدم (صد البته شنیدن کی بود مانند دیدن) دایره زنگی فیلم خوبیه . اگه اینجوری باشه طراح پوسترش باید آدم نابلد و خنگی باشه . چون پوسترش یه چیزی تو مایه ی فیلمای در پیت دهه شصت ایرانییه. منو همین پوسترش از دیدن فیلم منع کرد به جون خودم ( تهدید کردما)

6- آقا من یه غلطی نمودم ، ولنتاین تو نت دنبال یه متن قشنگ میگشتم واسه یه بنده خدایی(خودم نه ها!!) . بعد یه چیزی دیدم تو یه سایتی به اسم گوهردشت ، اگه می خواستم متن رو ببینم می بایست عضو می شدم . رفتم و عضو شدم و چشمتون روز بد نبینه از این سایتای جوادیه دوستی و عشق و اینا از آب در اومد. من روزی نیست که تو ایمیلم درخواست آشنایی و دوستی اونم در حدود روزانه هفتاد هشتاد تا نداشته باشم ! تریپ پیغامها هم اینجوریه : مری جان (با مری رجیستر شدم ) فلانی (مثلاً بهرام بهرامی) دوستت داره . می خوام صد سال دوستم نداشته باشه . دیگه اینجوریش و ندیده بودم که یکی تو این سایتا دنبال کیس مناسب واسه س ک س بگرده . اینجوری : من یه پیشنهاد داشتم  اولش چند روز (یادم نیست چند روز) توی ماه ( نه تو کره ماه همین رو زمین اونم هر جا من بخوام) همدیگه رو ببینیم . بعد اگه خوشمون اومد از هم من ماهی پونصد تومن تقدیم میکنم . عجب دنیای مدرنی داریم . آدم بی ناموسی هم میکنه مدرن باشه . باری ، من که برای اولین بار تو عمر پربرکتم با چنین پیشنهاد بی شرمانه ای مواجه شده بودم ریپلای کردم که : تو خیابون دنبال کیس مورد نظرت باشی بهتره برادرم( قیافه عصبانی من رو هم دارین که؟) یه بنده خدایی هم که مدتهای مدیدی ایمیل می زد که آره من الن بلن باید با شما آشنا بشم . گیر سه پیچ که آره یالا و اینا . شماره تماستون رو لطف کنین و فلان. در همین راستا منم بی ناموسی کردم و گفتم بذار ببینم چی میگه این برادرمون . فکر کن ! طرف بچه اوچولوی پنجاه و نهی ، می گفت من بلدنیستم اس ام اس بزنم ، ماهر نیستم . اینایی رو هم که دارم جواب می دم دادم دوستم داره جواب می ده !! نه تو رو خدا فکر کن ! چون آدرس اینجا رو داره (دادم آشنا بشه با من ! ) و ممکنه اینا رو بخونه هیچ گونه اظهار نظر اضافی نمی نمایم.یکی دیگه ایمیل زده که آره من فلانیم الان خارج از کشورم ، چند وقت دیگه میام ایران اگه اجازه بدین همدیگه رو بینیم . بازم فکر کن !! خیلی دوست دارم بدونم اینایی که اینجوری تو نت دوست پیدا میکنن وتازه پولم بابتش می دن سیستم فکریشون چه جوریه ؟ اصلاً ... ولش کن بابا . بذار خوش باشن.

7- دیگه تموم  . والسلام علی من التبع الهدی ( هرگونه ضعف و اشکال احتمالی در املاء زبان شیرین عربی را بر من الاحقر ببخشید)

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

دلم می خواد یه جایی زندگی کنم که همش بارون بیاد از اول زندگی تا آخرش  دلم یه صورت اخمو می خواد یه صورتی که الکی واسه دلخوش کنک بهت لبخند نزنه  دلم یکی رو می خواد که بهم یادبده چه جوری زندگی کنم که چه جوری همه زندگیم رو پر کنم از نشونه های زنده بودن   یکی که بهم بگه کدوم افسانه های قدیمیه گوشه های ذهنم  افسانه بودن  و کدوم راس راسی ؟  دلم می خواد برم یه جایی که بشه تازه همه چی رو از نو شروع کرد بی دغدغه چی بودیم و چی شد  دلم رفتن می خواد نبودن می خواد گم شدن می خواد  دلم هوای بارون بهاری کرده یا شایدم بارون پاییزی  یه گوشه دنج که توش هیچی نباشه جز یه کتاب و یه  کم نور و یه فنجون قهوه یه پنجره باز رو به یه منظره سبز سبز با صدای آواز چند تا پرنده که راحتن از زندگی کردن به سبک ما آدما  که بی خیالن از دیروز و امروز و فرداشون که هرجا دلشون می خواد می رن بی برنامه و بی فکر جا و آب و دون  که فقط به رفتن فکر می کنن دلم یه آدم مثل خودم می خواد مثل سیبی که از وسط با من نصف شده باشه دلم راحتی می خواد آسایش می خواد آسودگی می خواد

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

 

روی سکوی جلوی در خونمون نشستم مریمی! زل زدم به در خونتون . دارم نگاه می کنم که کِی در خونتون رو باز می کنی و عین ماه شب چارده میای بیرون. حتماً الان داری تو حیاط خونتون با صدای بلند با مامانت میخندی و خداحافظی می کنی. با دیدنت انگار قند تو دلم آب میشه . من چرا انقدر دیوونه توام مریمی  ؟ از در که بیرون اومدی انگار اصلاً من رو ندیدی، چرا  ؟ از اینکه با اشاره به من سلام می کنی خوشم میاد خوب . برام مهمه که تمرین کردی چه جوری با اشاره به من  کرو لال بفهمونی بی خبر از حال و روزگارم نیستی . ننه میگه این روزا سرت به خرید جاهاز گرمه . عروسیت می رقصم مریمی. دوست دارم زیر بارون نگاهت برقصم .

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

۱- دیشب خواب دیدم یه دیوونه عاشقم شده بود ، یه عقب مونده ذهنی بود. دوستم داشت خیلی . منم خیلی خیلی دوستش داشتم . والا من تو بیداری هم همین مشکل رو دارم . نمی دونم چرا هرچی دیوونه اس عاشق سینه چاک من میشه؟

۲-این صدای رو وبلاگ مال نریمانه. اسم آهنگشم نازنینه . جون مادرتون اگه خواستین خفش کنین برین پایینه پایین . میشه ته وبلاگ . از اونجا خفه اش کنین. فحش ندین فقط.

۳-دوستان این بچه میگه این خدا کجاست ؟  اگه تونستین بهش بگین کجاست . آخی ! طفلی! می خوای لینک بدی پیغام میاد که صلوات و لبخند فراموش نشه.فکر کن!!!!! یه چیزی تو مایه های ساجده اینای  سهیل ایناست.

۴- فکر کنم زودی این آهنگ وبلاگ رو بردارم .اصولاً موزیک وبلاگا رو اعصابمه .

 

پ.ن ۱ : دیگه موزیک ندارم . رو اعصاب بود.

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

 

-     تا کی می خواد این بی شرافتیها تو این مملکت ادامه پیدا کنه ؟(بابا کوتا بیا ، غلاف کن) تا کی ما نباید به بچه هامون یاد بدیم خوب و بد چیه ؟ وسط میدون یه بچه هفده هجده ساله پشت فرمون شروع میکنه به متلک گفتن . بعد که عکس العمل فحاشانه (شامل عوضی ، بی پدر و مادر ، کثافت ، آشغال) منو میبینه میگیره جلو ماشین و از جاش جم نمی خوره . منم دستم رو بوق .میدونم حسابی شلوغ بود.بی پدر مادر عوضی . از فرصت خالی شدن بغلم استفاده کردم گرفتم بغلش و یه چیزی تو مایه های صد صدو پنجاه تا فحش و بدو بیراه نثار خودش و خانوادش کردم. آخه جوجه این جواد بازیها که مال دوره تو و هم سن وسالات نیست که . یکی نیست به پدر مادرای اینا بفهمونه اون موقع که زرت و زرت بچه پس میندازین به فکر تربیت کردنشون هم هستین؟

 

-     ای بابا هی هر سال بحث سر رای دادن و ندادن تو این وبلاگستان تکرار میشه. خدا عالمه دوستان تا چند سال دیگه می خوان به اجماع برسن!دوست دارم تو انتخابات شرکت کنما ولی حیف که شناسنامه ام دستم نیست . دادم وکیلم یه تغییر و تحولاتی توش بده !

 

-     یه چیزی رو می دونین ؟ امسال یه چیزی در مورد خودم فهمیدم . اینکه خیلی احمقم . اصولاً خیلی  خیلی دیر می گیرم داره باهام بازی میشه . هنر نیست این، ولی از بس که خودم با ملت روراستم متأسفانه انتظارم هم همینه . چطور بعضیها به خودشون اجازه می دن از صداقت دیگران سوء استفاده کنن؟ قصدم روضه خونی نیست. بالاخره باید فکری به حال خود خاک بر سرم بکنم .

 

-     امسال تموم شد و من هیچ تصمیم درست حسابی واسه زندگیم نگرفتم . هنوزم نمی دونم می خوام چکار کنم .از زندگی واقعاً چی می خوام . هر روز یه هوسی می کنم . گفته بودم خیلی دمدمی مزاجم ؟ خیلی عیب بزرگیه ها . دیگه معروف شدم به این خصلت تو فامیل و آشنا . ریشه اش کجاست واقعاً ؟ بازم باید یه فکری به حال خود خاک بر سرم بکنم . شما هم اگه فکری به حال من خاک بر سر بکنین منو شرمنده کردین . مثلاً درمونی چیزی سراغ داشتین یه ندا بدین. انقدر آدمای با اعتماد به نفس  منو جذب خودشون میکنن که نگو . می پرستمشون گاهی  . حالا نمی دونم ملت واسه چی فکر میکنن من آخر اعتماد به نفسم ؟! جل الخالق !

 

-     جداً دارم تو زندگیم بد جوری وقت کشی میکنم . محیط و دوست و رفیق خیلی میتونه تو پیشرفت و عدم پیشرفت آدم تأثیر بذاره ها . دور و بر منم که اوووووووووووه هوار تا آدم موفق ریخته . یه مشت آدم مشنگ و ملنگ مثل خودم . دارم اساسی تو تحصیل و کار در جا میزنم.خودم و عوض کنم یا دوستام رو ؟

 

-     چشمم و لیزیک کردم . حالا  ببینم با این  نگاههای مکش مرگ ما  که صد البته بدون عینک تلفات بیشتری میده چه می کنم؟ هرچی این آقای الف ، جد و آباء به قول خودش بعضی چشم پزشکا رو آورد جلو چشمشون و در مذمت  این عمل سرود رو من اثر نکرد . حالا که همه چی خوبه شاید فردا من هم با آقای الف همسُرا ( این ضمه هم بابت رفع هرگونه شبهه ) شدم . یه هفته تو خونه بودم . همکارا خبر دادن که رییس بزرگ اومدن ودر پی سرک کشیدنی فرمودن : ایشون از کی آف تشریف دارن ؟ یعنی که : اومد یه حال اساسی ازش می گیرم . تو این مملکت عجب گرفتاری شدیما. اون موقع که سگ دو میزنی واسشون نمیگن خرت به چند حالا طلبکارم شدن ! واه واه .

 

 

-     سنتوری . وای اصلاً راجع بهش حرف نمیزنم . بی خیال. این دهان مبارک ما وانشه بهتره . گلشیفته رو بگو . واااااااااااااااااااااااااای  فاجعه . سی دی باغ فردوس ریلیز شده . یه صحنه هاییش رو دوست دارم. 

 

پ.ن ۱ :چقدر این نوشته تمشک  که روز ۸ مارس  پست کرده بود رو دوست دارم  :

 

 

Tameshk Jar

Every time I fry garlic I remember your kitchen
Its tidy dimensions
Its lively smell,
And the jars of Tameshk jam sitting in a row
Waiting for my hungry fingers
To discover once more their sweet and sour taste

Every time I see a morning glory trying its way around a fence
I remember the surreal shape of your garden
The curve of your body
Bowing to every growing thing

Every time it rains I think of you
On those lonely nights
The touch of kismet on your broad forehead
The force of days on your bent shoulders

I've missed your never fading smile
I've missed the faint sound of your prayer beads
Clicking into my surreal deeds

I've missed you
Passing me a spoon to cave deeper into the Tameshk Jar.



 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

نشستی روبروی من زل زدی که چی معصوم ؟ نشستی به بدبختی من نگاه می کنی ؟ به آرزوهایی که سوخت و دود شد رفت هوا ؟ سرت رو چرا پایین میندازی ؟ غصه  دیگه بسه ! شد که شد ! انقدر دیگه خودت رو اذیت نکن.تو دلت واسه من آتیش می گیره ، من ، هم واسه خودم هم واسه تو . دیدی من دردم از تو بیشتره؟ چقدر گفتم :" زن!  اون موقع شلوغی با چادر مشکی از اتوبان رد نشو" .دیدی واسه همیشه آرزوی سیسمونی خریدن رو گذاشتی رو دلمون؟ دیدی واسه همیشه زمین گیر شدی معصوم؟

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

اون سال بهار تو محل چو افتاده بود که فریبا زن آقا بهروز با رشید پسر یدالله خان رفیقه. مامان
می گفت :" اینا چند ساله با هم دوستن. حیف این پسره نیست عاشق این زنیکه بی ریخت
شده؟ ".فریبا ده - پونزده سالی بزرگتر از رشید بود .پاییز همون سال بهروز بیچاره از اعتیاد و نداری مرد. فریبا زن رشید شد . اما پسر فریبا انقدر بد قلقی کرد که ده روز نکشیده تو همون محضری که عقد کردن از هم طلاق گرفتن . زن بیچاره انگار قسمت نبود روی خوش زندگی رو ببینه .

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

افسانه ای بودی تو زندگیم تموم شدی رفتی

به همین راحتی

 

  نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

بازم از زندگی بد جور رو دست خوردم .امروز همش با خودم فکر می کردم .خدایا کجای زندگی اشتباه کردم که حالا دارم اینجوری نتیجه می گیرم . گفته بودم به اینکه آدما نون قلبشون رو می خورن اعتقاد دارم؟ ولی دیگه ندارم . واسه اینکه تو دل کوچیک من هیچی نیست . هیچیه هیچی! دیگه با خودم که رو دروایسی ندارم .خودمو که خوب میشناسم . اما بیشتر دارم به اینکه آدما هرچی سرشون میاد، نتیجه حماقتهای خودشونه اعتقاد پیدا می کنم. تو با یه عشق پاک میری جلو یه دوست داشتن واقعیه واقعی . یه عشقی که مو لای درزش نمیره ، بعد یهو می بینی طرفت تو رو واسه یه چیزه دیگه خواسته ! نمی فهمه؟ بچه اس؟ چیه ؟ چی میشه که آدما خودشون و میزنن به کوچه علی چپ و تازه دو قرت و نیمشون هم باقیه؟ میتونه یه دیوانه واقعی باشه . فقط یه دیوانه میتونه انقدر نفهم باشه. نخواستم بابا ! عاشقی و آدموار دوست داشتن آدما مال این دنیای لعنتی بیمار نیست . از خیرش گذشتم .ما رو چه به این حرفا ! تو این روزگار یا باید وارد بازی نشی یا اگه شدی قواعدش رو خوب بلد باشی . آخه عشق که بازی نیست . یاد حرف شراگیم وبلاگستان میوفتم که نوشته بود :همیشه با مغزت دوست داشته باش نه با قلبت ، قلب چیز بی ارزشیست.

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

 حكايت دل كندن و رفتن من از اين ديار حكايت ثبت يه حقارت طولاني تو برهوت زندگي زوركيمه

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

امروز دلم واسه سه نفر از ته دل سوخت انقدر که زار زدم واسشون :

 یکی اون بنده خدایی که یه فعال سیاسی کُرد بوده و قبل از دستگیری مدتی زیر برف و یخ بوده و قدرت حرکت پاها و دستاش رو از دست داده بود اون وقت این وحشیا با برانکار میارنش و تو این سرما وسط یه مشت آدم الاغ به دار آویزونش می کنن .چطوری دلتون اومد نامردا ؟ چه جوری تونستین یکی رو که مریضه و تو بستر مرگ افتاده دار بزنید ؟ اصلاً به چه جرمی ؟برای دو روز بیشتر تکیه زدن به این صندلیها تا کجا پیش می رین شماها؟

یکی دیگه واسه پسر نوزده ساله ای که چشماش رو تو بازی فوتبال پرسپولیس و سپاهان از دست داد! خدایا بعد این همه دیدن حالا چه کار می کنه با تاریکی؟ حتی فکر کردن بهش داغونم می کنه!چه سرنوشت تلخی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 یکی دیگه واسه اون بچه های کوچیکی که مامانشون رو از دست می دن . روزنامه جام جم (امروز خوندن این روزنامه در پیت توفیق اجباری بود) یه مقاله روانشناسی با عنوان "روی شانه های من گریه کن " چاپ کرده بود که یه جاهاییش آموزش می داد که با بچه ای که با مرگ والدینش روبرو میشه باید چی کار کرد؟یه عکس داشت این مقاله یه دختر کوچولوی ناز و خوشگل بود که داشت گریه می کرد .انگار واقعاً دلش واسه مامانش تنگ شده بود.

پ.ن ۱ : واقعاً ننگ بر من باد که تحقیق نکرده اشک ریختم ! ننگ بر من باد .با توجه به اشاره خوب مریم عزیز برید اینجا و ایضاً اینجا رو بخونید .والا من مقصر نیستم همینطور که در مورد صحت و سقم این دو تا لینک جدید هم مسئولیتی متوجه بنده نمی باشد. 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

چرا همه چیز را خراب کردی لعنتی ؟ من که می خواستم تو را خوشبخت ترین مرد دنیا کنم !

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

امروز که لازمت داشتم نبودی . دیروز به چه دردم می خوردی ، یا فردا که هنوز به بودنت مطمئن نیستم .دلم امروز تو را می خواست .امروز با همه وجودم یکی را می خواستم که پشتم بایستد.یکی که مثل تو مهربان باشد .پس کجا بودی تو لعنتی؟

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!