تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 
 

بابای من آدمیه که تو رو در وایسی با ملت از ده پونزده میلیون مال و منالش می گذره ، می بینید ما چقدر مایه داریم؟؟

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

         فکر کنم خودکشی کردم

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

به هر حال قسمت نبود من حروم شم دوستان! فقط این وسط تبریکات شما حروم شد یه نموره.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

فکر کنم منم دارم می پیوندم به اون خانومایی که وقتی ملت اونا رو با شوهرشون میبینن میگن : آخی بدبخت چه حروم شده ! (خانومه حروم شده ها) یه عمر ما لوقوز خوندیم واسه ملت و هی گفتیم : بدبخت چه همه حروم شده حالا ملت واسه ما .البته یه چیز دیگه هم این روزا میشه گفت : آخی شوهرته ؟!- سلام گلی ـ

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

این روزا خودم رو مثل یه نقطه کوچیک تو یه دایره سفید گنده و خالی میبینم نه که فکر کنی میگم تنهام نه! اصل موضوع اینه که زیادی رفتم تو خودم  زیادی فقط خودم رو میبینم  حالم از خودم و این همه غرق شدن تو خود خودم به هم می خوره . انگار یه جورایی دارم به ابتذال می رسم از این همه سلفیش بودن  یکی نیست بگه بابا یکم هم بیا بیرون ببین چه خبره ! واقعاً همه دنیای من همینه! چقدر کوچیک و مسخره .

  نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

چی کار میشه کرد تو دنیایی که حتی مادرت هم بدبختیهات رو به هیچ جاش نمیگیره . خانوم فالگیره چه راست میگفت که: تو  تو زندگیت هیچ پشتوانه ای نداری نه فکری و نه مالی ، خودتی و خودت. پرسید : چرا این همه غمگینی ؟ این غم سنگینت ( سنگین رو دارین) از کجا میاد؟  گفتم : نمی دونم !

پ.ن ۱ :  دمپایی افزایش قد شش کاره نمی خواین ؟ خدایی اینایی که این چیزا رو می خرن چی فکر می کنن تو زندگیشون ؟

پ.ن ۲ : خدایی اینایی که میرن فال قهوه می گیرن چی فکر می کنن تو زندگیشون؟

 

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

داشتم فكر مي كردم اون موقع كه بودي چه خاطره خوشي ازت داشتم كه حالا كه رفتي دلم واسه رفتنت بسوزه ؟

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

۱- فقط اومدم بگم چه همه -سلام آیدا- نوستالژیکه برام سریال از سرزمین شمالی ، شماها یادتونه ؟ نمی دونم چرا انقدر این سریال رو دوست  داشتم . یه جورایی مدرن بود تو زمان خودش تو اون همه اوشین و هانیکو . اصلاً صحنه هایی که ازش یادمه یه عالمه روشنه ! پر نور . یه چیزی داشت که گرمم میکنه. وقتی بهش فکر می کنم، خود به خودی دلم قنج میره . موسیقیش هم دوست داشتم .

۲- هی دن آرام می خونم هی می گم اوه کو تا تموم شه . من اصلاً جنبه رمانهای به این دور(طول) و درازی ندارم . ولی از این سبک نوشته ها خوشم میاد . اصلاً جدا میکنه تو رو از این دنیا . ولی قبول کنید یه جاهاییش حوصله ات رو سر میبره ؟ نه ؟

۳- آها یه چیز دیگه : این مردم ما کی می خوان یاد بگیرن از سمت راستشون حرکت کنن ؟

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!