بازم از زندگی بد جور رو دست خوردم .امروز همش با خودم فکر می کردم .خدایا کجای زندگی اشتباه کردم که حالا دارم اینجوری نتیجه می گیرم . گفته بودم به اینکه آدما نون قلبشون رو می خورن اعتقاد دارم؟ ولی دیگه ندارم . واسه اینکه تو دل کوچیک من هیچی نیست . هیچیه هیچی! دیگه با خودم که رو دروایسی ندارم .خودمو که خوب میشناسم . اما بیشتر دارم به اینکه آدما هرچی سرشون میاد، نتیجه حماقتهای خودشونه اعتقاد پیدا می کنم. تو با یه عشق پاک میری جلو یه دوست داشتن واقعیه واقعی . یه عشقی که مو لای درزش نمیره ، بعد یهو می بینی طرفت تو رو واسه یه چیزه دیگه خواسته ! نمی فهمه؟ بچه اس؟ چیه ؟ چی میشه که آدما خودشون و میزنن به کوچه علی چپ و تازه دو قرت و نیمشون هم باقیه؟ میتونه یه دیوانه واقعی باشه . فقط یه دیوانه میتونه انقدر نفهم باشه. نخواستم بابا ! عاشقی و آدموار دوست داشتن آدما مال این دنیای لعنتی بیمار نیست . از خیرش گذشتم .ما رو چه به این حرفا ! تو این روزگار یا باید وارد بازی نشی یا اگه شدی قواعدش رو خوب بلد باشی . آخه عشق که بازی نیست . یاد حرف شراگیم وبلاگستان میوفتم که نوشته بود :همیشه با مغزت دوست داشته باش نه با قلبت ، قلب چیز بی ارزشیست.
حكايت دل كندن و رفتن من از اين ديار حكايت ثبت يه حقارت طولاني تو برهوت زندگي زوركيمه