امروز دلم واسه سه نفر از ته دل سوخت انقدر که زار زدم واسشون :
یکی اون بنده خدایی که یه فعال سیاسی کُرد بوده و قبل از دستگیری مدتی زیر برف و یخ بوده و قدرت حرکت پاها و دستاش رو از دست داده بود اون وقت این وحشیا با برانکار میارنش و تو این سرما وسط یه مشت آدم الاغ به دار آویزونش می کنن .چطوری دلتون اومد نامردا ؟ چه جوری تونستین یکی رو که مریضه و تو بستر مرگ افتاده دار بزنید ؟ اصلاً به چه جرمی ؟برای دو روز بیشتر تکیه زدن به این صندلیها تا کجا پیش می رین شماها؟
یکی دیگه واسه پسر نوزده ساله ای که چشماش رو تو بازی فوتبال پرسپولیس و سپاهان از دست داد! خدایا بعد این همه دیدن حالا چه کار می کنه با تاریکی؟ حتی فکر کردن بهش داغونم می کنه!چه سرنوشت تلخی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکی دیگه واسه اون بچه های کوچیکی که مامانشون رو از دست می دن . روزنامه جام جم (امروز خوندن این روزنامه در پیت توفیق اجباری بود) یه مقاله روانشناسی با عنوان "روی شانه های من گریه کن " چاپ کرده بود که یه جاهاییش آموزش می داد که با بچه ای که با مرگ والدینش روبرو میشه باید چی کار کرد؟یه عکس داشت این مقاله یه دختر کوچولوی ناز و خوشگل بود که داشت گریه می کرد .انگار واقعاً دلش واسه مامانش تنگ شده بود.
پ.ن ۱ : واقعاً ننگ بر من باد که تحقیق نکرده اشک ریختم ! ننگ بر من باد .با توجه به اشاره خوب مریم عزیز برید اینجا و ایضاً اینجا رو بخونید .والا من مقصر نیستم همینطور که در مورد صحت و سقم این دو تا لینک جدید هم مسئولیتی متوجه بنده نمی باشد.
چرا همه چیز را خراب کردی لعنتی ؟ من که می خواستم تو را خوشبخت ترین مرد دنیا کنم !
امروز که لازمت داشتم نبودی . دیروز به چه دردم می خوردی ، یا فردا که هنوز به بودنت مطمئن نیستم .دلم امروز تو را می خواست .امروز با همه وجودم یکی را می خواستم که پشتم بایستد.یکی که مثل تو مهربان باشد .پس کجا بودی تو لعنتی؟
آدم از آرزوی پرواز و رفتن به ماه و مریخ و لمس حضور یک ستاره درخشان از نزدیک نزدیک و آرزوی پاراگلایدر و ریس و رالی برسه به اینجا که ماییم و ما وایسادیم یعنی اوج ابتذال فقط نمی دونم این اوج ابتذاله تا کجا می خواد کش بیاد؟
آیا کسی نیست ما را بگوید تا کی می خواهی این همه نگرانی را با خودت این ورو آن ور ببری ؟