تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 

 

وقتی نگات می کنم که زل زدی یه گوشه ای و انگارهیچ چی و هیچ کی رو نمی بینی دلم آتیش میگیره فرهاد.یعنی تو همون داداش فرهاد شلوغ و شنگول منی ؟ یادته صدای آقا جون که بلند می شد عین بید میلرزیدیم که الانه که بیاد و یه چک آبدار بخوابونه بیخ گوشمون.همش تقصیر تو بود خوب .چرا انقدر سر به سر من میذاشتی که من مجبور بشم جیغ جیغ کنم و بعدش مامان بیاد بگه:" دختر! دیگه واسه ما آبرو نذاشتی تو در و همسایه بس که مردم صدای جیغ از این خونه شنیدن" .آقاجون حوصله غر غرای مامان و نداشت، میومد و همچی شالاپی سیلی میزد که برق و اشک با هم از چشام می پرید.تو مارمولک از فرصت کتک خوردن من استفاده می کردی و در می رفتی .انگولکا مال تو بود و کتکاش مال من.روزی نبود که من و تو عین سگ وگربه به هم نپریم .

یادته فرهاد! می گفتی دلت می خواد خلبان بشی ؟ یادته آرزوت شده بود پرواز اون روزا؟چی شد پس ؟ چطوری شد از اون آرزوهای به اون گندگی رسیدی به اونجا که اقدس خانوم هر جا میشینه می گه :"پسر اکبر طوسی دست هرچی عرقی و چاقو کش از پشت بسته ".زنیکه نمی دونه داداش من یه روزایی آرزوهایی داشت که حتی وقتی بهشون فکر می کردی سرت می خورد به آسمون بس که قشنگ بودن.یه وقت اومدیم به خودمون دیدیم مامان دیگه آبروش با صدای جیغ من تو در و همسایه نمیره . یه چیزی اون ور این حرفا شده بود.پاش رو از خونه که بیرون میذاشت پچ پچای اهل محل سرش هوار می شد.آقام و بگو که یه عمر پزت رو داده بود پیش کاسبای محل .خوب حق داشت .مدرسه ات که می اومد از خدمتکار بگیر تا معلما و مدیر و ناظم همه بهش مرحبا می گفتن واسه این پسر بزرگ کردنش.سرت تو درس و ورزش و کارای خودت بود .کاری به کار هیچ کی هم نداشتی.

به قول مامان نشسته بودیم داشتیم خوب و خوش زندگیمون و می کردیم .یه روز بهاری بود انگار، نه؟ مامان صدات زد واسه خوردن میوه . هرچی صدات زد نیومدی .تو اتاقت بودی ولی جواب نمی دادی. من و فرستادن بیام ببینم چه کار داری می کنی؟در اتاقت رو که باز کردم دیدم مثل الانت زل زده بودی به یه نقطه و اشکات گوله گوله رو لپات راه افتاده بودن . هرچی صدات زدم انگار تو یه عالم دیگه بودی.گریه واسه چی می کردی داداش جونم؟چرا وقتی حالت بد میشه این همه اشک می ریزی؟ چرا بعد این همه دوا و درمون و از این روانشناس به اون روانشناس رفتن هنوزم که هنوزه گریه امونت رو می بره وقتایی که این مریضی کوفتی میاد سراغت؟ اسکیزوفرنی بود که دکترت می گفت نه؟جنون جوانی ؟ نمی دونم هرکی یه چی میگه خوب.

عرق خوری و چاقو کشی رو این کوفتی گذاشت تو دامنت والا تو که از برگ گلم پاک تر بودی ، تو  رو چه به این حرفا؟ آقاجون روش نمیشه به آقا داوود بگه تو مریضی .هر بار که آقا داوود ازش می پرسه :" آخه این بچه چرا اینجوری شد .همه تو محل به سر این پسرت قسم می خوردن .حالا چرا عرق می خوره و عربده کشی میکنه؟" آقام فقط چشماش پر اشک میشه و میگه "نمی دونم داوود جان! نمی دونم" اینا رو آقام واسه من و مامان تعریف می کرد پریروزا. به مامان می گفت "مولود ! دوست ندارم مردم هر جا میشینن بگن بچه ام دیوونه شده .بذار همه فکر کنن خلاف شده " مامان میگه پشت بابات شکست ، زندگیمون به هم ریخت .همه آرزوهامون به باد رفت " .راست میگه داداش فرهاد ! نمی دونی چقدرسخته برامون دیدن بدبختیت . دلم واسه مامان می سوزه که عصبی شدنات رو بیشتراون تحمل می کنه .داره از غصه آب میشه . همش داره راه می ره و گریه می کنه .کاشکی واقعاً خلاف شده بودی .انگار تحملش آسونتر بود برامون.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

یه جای کار تو قضیه خدا پیغمبری بد جور می لنگه .نمی دونم کجاست ولی مطمئنم هست .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

گوش کن دختر گلم ! اگه شما یه خانومید که زبان تدریس می کنید مسلماً واسه دخترا ، اونم تو آموزشگاهی که هوارتا معلم پسر داره ، جون مادرتون !جون مادرتون ! انقدر خودتون و واسه اینکه از پسرا تو بامزگی کم نیارید جر ندید .خواهش می کنم ازتون . چون حال آدم و به هم می زنید وقتی فقط می خواید با حرکات لب و لچه ثابت کنید خیلی با مزه اید . باشه؟

پ.ن ۱ : یکی از اون دخترای اوسگول لوس و مسخره و حال به هم زن امروز اول ترمی نصیب ما شد .تمام مدت کلاس حالت تهوع داشتم از لوس بازیهای احمقانه اش. ننگ بر وی باد.

 

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

زنها زود پیر می شن .می دونی چرا؟ چون عروسک بازیشونم جدیه .رو عمرشون حساب میشه!

باغهای کندلوس

پیر شدم خیلی پیر .می دونم .تا همین یکی دوسال پیش وقتی به کسی می گفتم ۲۷ سالمه باور نمی کرد.اما الان چند وقتیه هیچ کس از سن من تعجب نمیکنه.تا مدرسه بودی و سرت به درس ومشق گرم بود که بود.جوون بودی خوب.نه غمی نه غصه ای .نه کسی انتظاری داشت ازت .الان اما گاهی دلم واسه آرزوهای خودم اگه نمی سوزه از اینکه نمی تونم آرزوی یکی دیگه رو برآورده کنم بد جور می سوزم.دردهام رو تحمل می کنم.گاهی با دردهای جسمیم مثلاً یه دندون درد که امونم و بریده یه جوری کنار میام انگار یه عمر مریضم .انگاریه بیماری مزمن دارم که می گم اینم روش.دیگه واسه خیلی از اتفاقاتی که واسم می افته عکس العمل نشون نمی دم .میبینم بقیه برام ناراحت میشن بیشتر از خودم .اما خودم انگار نه انگار.مثل یه آدم مسخ شده می مونم می خندم به دور و بریهام. دیروز به یه دوست که داشت واسه مشکل من روضه خونی می کرد گفتم:بی خیال بابا! خیلی وقته واسه چیزی ناراحت نمی شم . مگه نمی دونی؟ .بعد واسش یه جوک تعریف کردم .گریه کرد به جای اینکه بخنده .من دارم زودتر از اونی که باید پیر می شم.همش واسه اینه که ما زنها حتی عروسک بازی رو هم جدی می گیریم.جدی می گیریم خوب! نمی گیریم؟

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!