تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 

 

من با شنیدن آهنگ تمنای بهنام صفوی همینجوری الکی اشکم در میاد خیلی ، چرا؟

 

یه روز اومدی تو سکوت سردم

سر به راه شد این دل دوره گردم

....

دوباره تو باد موهات رو رها کن

من و راهی شب قصه ها کن

....

من و سیاه کن با دروغ تاره

بگو که میگیری بهونه من

 

پ.ن ۱ :دلم می‌گیرد از رفتنت. از اینکه مثل همیشه این تو هستی که می‌روی. از اینکه مثل همیشه این من هستم که می‌مانم. ماندن هم فقط نه، جا می‌مانم...  

چقدر خوب نوشتی پریسا جونم

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 همه بدبختیهای پنهان "عادت می کنیم " و "سهم من" در "هزار خورشید درخشان " عریان ِ عریان است شاید اگر هزار خورشید درخشان را بخوانید تا آخر عمرتان فراموشش نکنید ،حتی جزییات آن را.

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

تا پایین با هام اومدی ،گفتم حاج خانوم پا درد دارین زحمت نکشین .گفتی خوبه ،چیزی نمیشه.همیشه همینجوری بودی.بی خیال خودت می شدی.تو اون روزای خنک اول پاییز یادته تو حیاط می نشستیم؟ تو گردو که میشکستی ، هی مغز می کردی و می دادی به ما وروجکا .آخراش یاد خودت میوفتادی و یکی میذاشتی تو دهن خودت.تموم که می شد غر می زدی که :"می خورید و یه دستت دردنکنه به آدم نمیگید،آت و آشغالاشم که من باید جمع کنم".حتماً وقتی تا پایین پله ها بام اومدی بعدش غر زدی که "این دختره ام دست از سر ما بر نمی داره".اومده بودم پیشت شکایت پسرت رو  بکنم.درست مثل اون وقتا که موقع ور ور کردنهای ما طرف هیچ کدوم و نمی گرفتی امروز هم گفتی :"تقصیر هر دوتونه ". اون وقتا موقع شستن ظرفا با خودت حرف می زدی.چی میگفتی با خودت؟ از آقامحمودی شکایت می کردی؟ از اینکه دست تنها میذاردت و میره هفته به هفته هم سر وکله اش پیدا نمیشه ؟ از اینکه وقتی میاد مرتیکه تازه دو قرت و نیمش هم باقیه؟ ناراحت بودی که نکنه زیر سرش بلند شده .یادمه به مادرم می گفتی :"چه جوری پا پی بشم ؟ راه بیوفتم با کامیون تو بیابون خدا و از این شهر به اون شهر ببینم سر و گوشش کجا میجنبه و شب سر رو بالین کدوم بی پدر مادری میذاره؟ "
امروز هم که اومده بودم پیشت ،تو آشپزخونه که بودی موقع چایی ریختن می شنیدم که داری بلند بلند با خودت یه چیزایی میگی .نقشه می کشیدی لابد که اگه شب ناصر اومد پیشت چی بگی که حسابی شرمنده من بشه ؟ تو رو میشناسم .طرف نا حق نیستی هیچ موقع.بدبختیهات درسای خوبی بهت داده بودن.چهار تا بچه رو تنهایی بزرگ کردی .خوشی و ناخوشیشون گردن تو بود.غم و غصه اشون مال تو بود فقط. ما هم که شده بودیم قوز بالا قوز واست .تا مدرسه نمی رفتیم که از صبح تا غروب خونه ی تو ولو بودیم .شب که می شد با پس گردنیه آقام دل از تو و مهربونیهات و مریم و ناصرت می کندیم.مدرسه ها که وا می شد،سرت خلوت تر می شد انگار.اینو از کلوچه های خوشمزه ای که واسه عصرمون می پختی می فهمیدم.چرا هیچ وقت غر نمی زدی که چرا ما تو خونه ی خودمون بند نمیشیم؟
آقا محمودی از خرجی و پول و پله برات کم نمیذاشت.از سختیهای زندگی و دست تنها بودن رنجور بودی.منصورت شبا دیر وقت میومد خونه.حریفش نمی شدی.صدای داد و بیدادت نیمه شبا تا خونه ی ما می اومد که می گفتی :"پدر درست و حسابی که بالا سرتون نیست گرگ شدین ،هار شدین". چرا پای خسرو بیچاره رو وسط می کشیدی ؟می گفتی :" اونم از خسرو که سال تا سال نمیگه خواهر و برادری و ننه آقایی هم داره". خسرو که رفته بود سر خونه زندگیش، خوب بود اونم سر بارتون مونده بود شده بود یه نره خری مثل منصور؟ منصورت که رفت جبهه خیالت راحت شده بود کمی .
اون غروبی که آقام اومده بود دنبالمون یادمه سر درد دلت وا شده بود که :"درسته رفته جبهه ، خطر که داره خوب ، ولی حداقل حالا می دونم کجاست.دلم شور نمی زنه که با نا اهل دمخوره".خونه که رفتیم آقام حرفات و واسه مادرم تعریف کرد، گفت :"خدا کنه جوونش صحیح و سالم برگرده ". دیگه هیچ وقت برنگشت منصورت.آقا محمودی تو مراسم منصور شده بود پدر شهید.خنده ام می گرفت از ژستاش . هفتِ منصور که تموم شد دوباره رفت پی کار خودش.حالاباز تو مونده بودی با یه غم بزرگ گوشه دل مهربونت.
تا چند وقت خسرو میومد و حالی ازتون می پرسید .اماجای خالی منصورت مگه پر می شد؟ غروبا چادر سرت می کردی میومدی دم در خونتون به هوای دیدن دوستای منصور که دلت وابشه .انقدر اشک می ریختی که چشات می شد یه کاسه خون. غم از دست دادنش تا چند سال مبهوتت کرده بود .دیگه به آقا محمودی گیر نمی دادی .دیگه دادو قال نمی کردی که :"آخه مرد مگه همه ی زندگی همین پولی که تو ماه به ماه میندازی جلوی من که به خیالت پارس نکنم" .آروم شده بودی .بزرگ شدن بچه های خسرو که هیچ ،قد کشیدنای مریم و سبز شدن پشت لب ناصر هم خالیت نمی کرد از دردو غم. حواست نبود اون روزا به جیک زدن عشق تو قلب من و ناصر، نه حاج خانوم؟ ولی ناصر که میگه اولین بار تو بهش سقلمه زدی که "نازی اول و آخرش مال خودته ".
واسه ناصر که خواستگاریم اومده بودی مادرم رو کرد به تو و گفت :"نازی عاشق تو حاج خانوم ، از عشق تو ام که شده زن ناصر میشه ".هنوزم نمی دونم عاشق تو شده بودم یا ناصر.حالا هم میام پیشت که گوش ناصر و بپیچونی که اذیتم نکنه.درست مثل اون موقع ها ، یادته حاج خانوم؟

 

۱ - امروز موقع برگشتن به خونه یه غم سنگینی تو دلم بود که نگو! یهو یه عالم اشک هوار شد تو چشام .خیلی دلم می خواست یکی دلداریم بده و بگه همه چی درست میشه، همه چی بهتر میشه ،در دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه .اما هیچ کی نبود .هیچ کی.

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

هنوز به انتظار فصل تو تمام فصلها می گذرن ، روح بزرگوار من !

این بوی کاتریناست که من رو یاد پارسال این موقع ها انداخته .چه جوری اون یأس بی نهایت  رو تحمل کرده بودی روح بزرگوار من ؟ چه جوری؟

  نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

دلم هوات رو کرده.مانتويي که گفته بودی چه قشنگه رو کردم تنم و روسری اولين و آخرين ديدارمون رو سرم کردم و راه افتادم برم سر قرار اولمون. از کي نمی دونم؟ نشستم تو ماشينم و زل زدم به ته خيابون که تو با ماشين سفيدت برسی . من می دونم که نميای .می دونم ماشينت مدتهاست داره تو پارکينگ خونه مامانت اينا خاک می خوره.گرمه . انقدر حواسم به اومدنته که فکر روشن کردن کولر ماشين نيستم . هر از گاهی باد خنکی از پنجره ماشين مياد و حالم رو بهتر می کنه.تو پارک روبرويي يه دختر و پسر دارن آروم با هم حرف می زنن دست هم رو نگرفتن. اينجوری بهتره .راستی چرا من گرمی دستت رو يادم نمياد .مگه دستم رو نگرفته بودی که :"پس موافقی؟ يعنی تمومه ؟" اين باد لعنتی هم موهام رو به هم میريزه .شايد تو خوشت نياد من شلخته باشم . يه دفعه ياد آخرين نگاهت افتادم .توی اون چشمای درشت مشکيت انگار هزارتا علامت سؤال داشت وول می خورد ؟چی می خواستی بپرسی کلک ؟ خب می پرسيدی ؟ اوووه .حالا منم چه اصراری دارما. مگه می پرسيدی من چی می گفتم؟ می گفتم :"هيچی بابا " نه ! نمی گفتم هيچی . می گفتم :"من نگرانم " دلم می خواد صدای پخش ماشين رو زياد کنم .يه جوری که همه برگردن بهم نگاه کنن .يه جوری که همه بفهمن من منتظر اومدن توام. يادته تلفنی که با هم حرف می زديم بهم می گفتی خانوم مهندس . از اون وقت تا حالا هر کی حتی واسه احترام هم بهم ميگه خانوم مهندس دلم می خواد خفش کنم. مثل الان که تلفنم رفته رو انسرينگ و اين مرتيکه داره ميگه : "ببخشيد خانوم مهندس . من فلانی هستم ممکنه با آفيس من تماس بگيريد". چرا نميای ؟ کجايی ؟ نکنه زنگ بزنی که قرار کنسل. اونوقت من تموم راه برگشتن به خونه رو به اين فکر کنم که چه جوری به مامانم بگم که ضايه نشم.آخه مامانم از همه چيه من و تو با خبره . بعضی وقتا مثل سگ پشيمون ميشم که اصلاً واسه چی بايد مامان رو تو جريان قضيه تو ميذاشتم؟ بس که هی که از تو خبر می گرفت ، می گفتم : نمی دونم، چند وقتيه خبری ازش نيست.خب می رفتی و هيچ خبری از من نمی گرفتی! اينجوری شد که وقتی دوباره بعد از مدتها برگشتی من رفته بودم از دستت.بس که رنجم داده بودی ، يه شب يه تيغ تيز برداشته بودم و آروم کشيده بودم روی مچم . اومده بودی و زمين و زمون رو به هم ريخته بودی واسه نبودنم.همه ی وسائل خونت رو شکونده بودی .خورده شيشه ها پخش شده بودن کف اتاقت .تو هم يه شب يکی از اون خورده شيشه ها رو برداشته بودی و کشيده بودی رو مچت . من مرده بودم و تو مرده بودی . اما اينجا هم هنوز منتظر اومدن توام لعنتی .


 

  نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!