پاییز قشنگ من سلام
خوب یادم هست بچه تر که بودم عشق وطن بیشتر سرم می شد.رؤیای کسی شدن برای آباد کردن وطن رؤیای نوجوانیم بود.کمی بعد تر که از گندی که به تاریخ و حیثیت این مرزو بوم زدند دانستم، اشک ریختن هنگام خواندن گوشه ای از تاریخ آن شده بود همه ی آنچه برای وطنم می توانستم انجام دهم.انگار آب پاکی را ریخته بودند روی دستم. امروز اما همان عشق و اشک و ناله را بچه های این نسل ندارند. بچه های ایران امروز در پی هیچ چیز نیستند .سرگرم هیچ چیز نیستند .گم شده اند ، خود را در جبر جغرافیایی خود گم کرده اند .گمشان کردند ، بودنشان را ازشان گرفتند و رهایشان کردند تا از پس شدن همه ی عمر سر در آخور حسرت فرو برند .ایران در آتش نفرین فرزندان داغدارش می سوزد. به نظاره ی ویرانی خویش نشسته این خاک. "ایران جای زندگی کردن نیست"، "تو ایران نمیشه پیشرفت کرد" "تموم عمرت تو این مملکت سگ دو میزنی آخرش هیچ چی" ، "این مملکت سوخت رفت پی کارش،دیگه نمیشه درستش کرد" ، "دیگه اسم ایران تو دنیا مایه ی سرافکندگی شده " . من میگویم این مملکت با همه ی خرابی و ویرانیش عشق ماست ، وطن ماست ، مأمن ماست . همانجاییست که زمانی فخر زمین و زمان بود .همانجاییست که اگر این هموطنان از هزار اجنبی اجنبی تر ، گل گرفتند درش را هنوز باید عشقش والاترین عشق باشد . من می گویم عشق به ایران و شعله ور کردن عطش ساختنش تنها راه نجات آن است . من می گویم ما که فرزند این آب و خاکیم باید برای دوست داشتنش تمرین کنیم .هر روز هزار بار در دفتر مشقمان بنویسیم گر ایران نباشد تن من مباد . هر روز هزار بار به دنبال یافتن راهی برای نجاتش باشیم.بگوییم وطنمان مزخرفترین جای دنیا برای زندگیست ، اما نگوییم گور پدرش ما که رفتیم.بگوییم همین مملکت داری آلوده به دینداری گند زده به همه چیز ایران اما فراموش نکنیم سهم خود را در لقلقه ی خرافات و دست آویز کردن دین برای گره گشایی از بدبختیهایمان. به تمسخرنگیریم وطن پرستی را با رواج "ما برای آزادی وطن در میدان آزادی رأس ساعت ۸ شب گرد هم می آییم " . اگر فرزندی داشتیم به او یاد بدهیم همین اوست که فردا سرافرازیش سرافرازی ایران است و سرافرازی ایران سرافرازی او. به او یاد آور شویم در روزگاری نه چندان دور جوانانی یک وجب از خاکشان را از جان شیرین خود شیرینتر داشتند .به او بیاموزیم غیرت دست به یقه شدن با دزدیست که خودمان را و آزادیمان را همه را باهم یکجا در روز روشن بار میزند که ببرد به هوای آنکه جایی جار نزنیم دزد خودی بود . ایران را دوست بداریم ، خاکمان را قدر بدانیم ، ساختن را از آباد کردن ویرانه ی خویشتن خویش آغاز کنیم.
نمی خواهم همه ی زندگی را این طور بگذرانم . آشفته و نگران ،در انتظار وقوع یک حادثه که همه چیزم را زیرو رو کند . ای کاش همه چیز این زندگی دست خود ما بود . وقت همه چیز را خودمان تعیین می کردیم. خوشیمان سر جایش بود و ناخوشیمان هم .آمدنمان با خودمان بود و رفتنمان . دوست داشتم آنقدر خوشبخت بودم که همه لحظات زندگیم سرشار از شادی و سر خوشی بود. دوست داشتم آنقدر پول داشتم که افتاده بودم به ولخرجی و دنیا گردی .همه ی عمرم را فقط صرف دیدن دنیا می کردم. دوست داشتم همه ی فصلهای زندگیم فصل پاییز بود .حضور یک نسیم پاییزی همیشگی چه خوش آیند است برایم .اما حیف که پاییز، آرام و بی صدا می گذرد .نمی ماند که! دوست داشتم جایی آرام در یک جنگل ساکت دور از هر کس و ناکس برای خودم روز و شب می گذراندم .دوست داشتم همه چیز زندگیم راست و ریست بود. هیچ جایش نمی لنگید .دوست داشتم حالا در سی سالگی بی دغدغه بودم .یا شاید پایان دغدغه هایم بود این روزها. آه که همه ی اینها آرزوست .آرزوهایی دور و دست نیافتنی.آرزوهایی که حتی کسی نمی تواند امیدوارت کند :" که حالا وقت زیاد داری، غصه نخور دست می یابی به همه" .اما آرزوهایم را آنقدر دوست دارم که احساسی به من می گوید به آرزوهایم می رسم .روزی در همین نزدیکیها به همه ی اینها دست می یابم. به همه ی همه . چون و چرا هم نداریم.خوشبختی من در همین نزدیکیهاست .حسش می کنم .از زیر همین غمهای گاه و بیگاهم سرک می کشد این احساس .
پ.ن ۱ :یکی به این represar بگه ما نمیتونیم وبلاگش رو ببینیم. یه جوری شده خوب!
× گاهی آدما دلشون تنگ هیچ کی نیس ،دلشون بودن کسی رو نمی خواد ، ناراحت از دست دادن کسی نیستن ،اما دلشون میگیره واسه رویاهای تلف شدشون .می دونین چی میگم؟ رفته ،خودت خواستی بره،حتی حاضر نیستی دوباره بپذیریش ولی یاد و خاطراتش چنگ میزنه گاهی به وجودت .سر باز میکنه گاهی زخمش.حس دوست داشتنی نیست اصلاً.حس یه درد کهنه .یه آرزوی بر بادرفته.انگار دونه دونه ی آجرای یه خونه رو خودت با دستای خودت چیده باشی ، حالا اون خونه رو میبینی خراب و ویرونه.حتمی اگه خراب شده به نفعت بوده ، یه جا دیگه منتفع میشی ولی وقتی نگاش میکنی دلت واسه اون همه زحمت بی فایده ،واسه همه ی وقتایی که به عشق داشتنش روزشماری می کردی میسوزه .من گفته بودم اینجا قبل ترها که دیگه آدم عاشق شدن و دل کندن نیستم ؟ نه ! نیستم .
هی روح من ! همین پاییز که می آید زیباترین و ماندگارترین ترانه ها و داستانها را
به افتخار دردهایت می نگارم
این روزها که دیگر ضجه مویه های پیاپیم تمام شده گاهی که یادت می افتم و دلم آتش می گیرد از یادت با خودم نه، با تو می گویم لعنتی ! من که داشتم زندگیم را می کردم به کار من چه کار داشتی که این همه زخم در هر گوشه از این ذهن و قلب خسته گذاشتی و رفتی؟
عاشقت بودم احمق شعور نداشتی بفهمی تو منو جا گذاشتی
يادم باشد ديگر به هيچ كس نگويم دوستش دارم
می دانم که برای فهم علت دلشوره ها و افسردگي های پاييزانه و بهارانه ام هيچ نيازی به روانشناس و اين حرفها ندارم .به خيلی وقت پيشترها و دوران کودکی هم بر نمی گردد .مال همين هفت- هشت سال پيش است. مال همين نزديکيهاست . همان روزهاي پاييزی که با صدای داد و بيداد مادر از خواب بلند مي شدم .ساعت کوک شده ی وقت مدرسه رفتنمان ساعت دعواهای مادر و پدر بود .
: خاک بر سر من کنن که از اول پای اين زنيکه رو به خونه خودم وا کردم .لعنت بر من خر .
: آره می خواستی پاش رو وا نکنی به اينجا .حالا ِبکش . همينه که هست .
آن موقع صبح پدر به گفته خودش آماده می شد برای رفتن به مدرسه . پدر دبير جغرافی بود.خوش لباس و خوش چهره.يادم هست خيلی وقتها مادرم با آب و تاب از اينکه زنهای دوست و آشنا از تيپ شوهرش تعريف کرده بودند حرف می زد .پدر از ريش و پيراهنهای آستين بلند و يقه آخوندی بدش می آمد.به خودش مي رسيد .مدتی بود هر روزِ ما با همين جملات و جر و بحثهای تکراری شروع می شد . هميشه مادر بود که شروع می کرد .
: باز که تو صبح به اين زودی شال و کلاه کردی ؟ کجا ايشا الله ؟
: کجا رو دارم برم .می رم سر قبرم .تو هر روز بايد اين يه لقمه صبحونه رو زهر مار ما کنی؟
: بازم با خانوم خانوما قرار داری؟ بابا دعوتش کن با هم صبحونه بخوريم خوب؟
: فرزانه ساکت می شی يا هرچی جلو دستمه بزنم داغون کنم؟آخه من اول صبحی جز مدرسه کجا رو دارم برم نفهم
: اولاً نفهم خودتی.ثانياً از اينکه هنوزم ميخوای منو خرکنی حالم به هم می خوره . مرد و مردونه بگو آره و خلاص.
و پدر لقمه نان و پنيری که در دستش بود را به سمت مادر پرت می کرد و از پشت ميز بلند
می شد .خانوم خانوما که مادر می گفت همکارش بود که چند ماه پيش مدتی برای ياد گرفتن زبان انگليسی ، به قول مامان پايش به خانه ما باز شده بود. مامان زبان انگليسيش زياد قوی نبود ولی رفع و رجوع کارهای زبان انگليسی در محل کارش روتين بود و به عهده او .پستش که داشت عوض می شد موظف شده بود کارها را به جانشينش ياد بدهد . زهره زنی مطلقه و تقريباً همسن و سال مادرم بود ، چهل و چهار _ پنج را داشت .مادر درظاهرچيزی از او کم نداشت .بيچاره مادرم سر درد دل را با من که باز می کرد می گفت :" مهتاب آخه اون زنيکه چيش به من سره ؟" واقعاً مادر چيزی کم نداشت از آن نارفيقش.پدرم اما بعدترها ديگر انکار نکرده بود اين رابطه را . به مادرم گفته بود " حالا که اصرار داری خرت نکنم ،آره . حالا مثلاً می خوای چه کارکنی ؟برو هرغلطی دلت می خواد بکن ." و مادرم هيچ غلطی نکرد .حتی در محل کارش به روی زهره هم نمی آورد .اما خيلی به روی خودش آورده بود.خودش را زياد سرزنش می کرد.بهار سال بعد که شد مادر به افسردگی شديدی دچار شده بود و خانه نشين .مدام گوشه ای از خانه را انتخاب می کرد .روی زمين می نشست .زانوهايش را بغل می کرد ، به روبرو خيره می شد و اشک می ريخت.يادم نمی آمد قبل ترها سيگار کشيده باشد .اما هر وقت حالش بد می شد با شکستن شيشه ها از من و خواهر و برادرم که گريان و ترسان نگاهش می کرديم طلب سيگار
می کرد. شب پدر که به خانه می آمد مادر آرامترمی شد .گوشه ای می نشست و فقط با خودش حرف می زد. پدرم بی تفاوت تنها وقتيکه برای خوابيدن به طرف اتاقش راه می افتاد می گفت :"مهتاب قرصهای مامانت يادت نره " گويا از زهره دست شسته بود آن روزها .هوسی بود که به سر رسيده بود عطشش . اما ازآن سال به بعد مادرم بهارها که می شود حالش عوض می شود. به قول مادربزرگم عادتش مانده به سرش. عادت بهارها و بيشتر از آن عادت پاييزهای غم انگيز آن سالها به سر من هم مانده هنوز . پاییز نزدیک است .