تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 

 

وقتی حرف میزند با گوشه پایینی روسریش ور میرود . آرام است . گاهی لبخندی سرد هم بر روی مهتابیش می نشیند . می گوید : " تو هم وقتی همش باید حواست به این باشه که خواهرت چه جوری به شوهرت نگاه کرد یا چه جوری شوهرت به خواهرت لبخند زد بالاخره یه روز کم میاری ، یه روز حوصله ات سر میره ، یه روز به اینجات میرسه .اون وقت یا یه کار دست خودت می دی یا بی خیال همه چیز می شی و چشمات و می بندی روی هر چی نامردیه" می پرسم از کی اینجوری شدن اینا ؟ و هر دومان به این سوال او که می پرسد : "چه جوری شدن ؟ " می خندیم .خنده مان تهش به گریه می رسد .اشکهای شورمان در دهانهای به قهقهه باز شده مان جای می گیرند .شوریش بد مزه است . تا آخر عمر از یادت نمی رود .پنجره را باز می کنم تا کمی هوای تازه حالمان را بهتر کند . با همان گوشه پایینی روسریش چشمهایش را پاک می کند و پاسخ می دهد:" نمی دونم .اصلاً یادم نیست . از یه طرف خواهرمه ،حتی روم نمیشه این حرکاتش رو به روش بیارم و از یه طرف دارم داغون می شم تو این ردو بدل شدن عاشقانه های تهوع آور. به نظر تو من دارم تاوان چی رو پس می دم مهتاب ؟" می دانم که لازم نیست یاد آوری کنم برایش قرار های پشت بامیش را با مرد عیاش همسایه و بی تفاوت بودنش را به نگاههای پر از غم همسر مرد . از هر دست بدهی از همان دست می گیری ، خدشه ناپذیر ترین و ثابت شده ترین جمله ایست که در تمام طول عمرم دیده ام و شنیده ام. 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

اینجا دکتر رو همه میشناسن ،قد کوتاهی داره ،لاغر با چشمای نافذ و یه عینک با شیشه های گرد که شاید چشماش رو درشت تر از اونچه هست نشون می ده. آدم مهربون و شوخیه . از کنار دراتاقش که رد میشم می شنوم داره شکایت می کنه " اینجا هیچ چی سر جای خودش نیست " .دلم برای این که این همه غم داره و و در دسر های اینجا هم براش شده قوز بالا قوز می سوزه.به پسر دسته گلش اتهام جاسوسی زدن. در می زنم و با اجازه وارد اتاقش می شم . پشت میزش نشسته .می گه :"سر پیری زندگیم داره می پاشه از هم .زنم حالش خوب نیست .زن پسرم و بچه هاش آواره این کشور و اون کشور شدن و پدر مادرشم دربه در دنبالشون ".باد سردی از پنجره اتاقش میرقصه و تن هردومون رو می لرزونه. پرده های اتاق اما انگار نه انگار . نگاهش خیره میشه به رد دود سیگارش که داره راهی برای رهایی از فضای خفه اتاق پیدا میکنه.چند وقتیه که با سرطان ریه داره زندگی می کنه.یک عمر برای سر بلندی وطنش از جونش مایه گذاشته .توی آزمایشگاههای شیمی با انواع و اقسام مواد شیمیایی خود کشی کرده و حالا اتهام وطن فروشی به فرزندش.هزار سال پیر شده انگار.میگه :"حالام اگه بری تو اتاق پسرم قاب خاتمی رو که روش نوشته گر ایران نباشد تن من مباد رو روی میز مطالعه اش میبینی .پسرم عاشق ایرانش بود "و برای اولین باره که می شنوم نفرین می کنه : "خدا از سر تقصیرشون نگذره ". 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

با خودم فکر می کنم : بهتر است وهم ورت ندارد دختر و مزه تلخ چای را می چشم.نمی شود که همیشه تو به او شک کنی .نمی شود که تو همیشه بوی نا آشنای عطر زنانه اش را به رویش بیاوری.فرصت بده به او هم فرصت بده .یعنی فهمیده؟ از کجا ؟ او که عطر نزده بود .دارم دیوانه می شوم .نه عطر نزده بود .اصلاً اهلش نیست ودوباره مزه تلخ چای .این چرا این مزه را گرفته لعنتی! اوائل گفته بود :دوست ندارم بعد از ازدواج گرو کشی کنی باشه ؟ ومن پرسیده بودم : منظورت چیه؟ :منظورم اینه که مثلاً اگه یه روز یه مرد غریبه با موبایلت تماس گرفت ازت پرسیدم چرا ؟ نگی چطور اون زنه به تو زنگ می زنه ؟ از همون موقع از مثال زدنها و مثلاً گفتنهای آن کثافت باید می فهمیدم منظورش چیست.اما یادم می آید عکس العملم مثل گوسفندبازی یک بره سربه زیر بود که با علف راضیش کرده بودند.امروز اما وقتی آن مرد به قول او غریبه دستم رادر دستانش گرفت و فشرد از ته قلبم به همه حماقتهای چند سال پیش خودم خندیدم .اما مرد غریبه عطر نزده بود خوب یادم هست !

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

این روزها همش دارم دعا می کنم خدا یه کاری بکنه راحت تر از یادم بری.مثل جون کندن می مونه فراموش کردنت نازنینم .چرا گلم ؟ چرا اومدی ؟ چرا رفتی ؟ چرا عشقت برای من تا حالا جز عذاب هیچی نداشته ؟ چرا انقدر عذابم می دی؟ چرا همیشه لحظه های خوب زندگی من انقدر کوتاهن؟ چطوری از یاد ببرمت؟ می تونم ؟ نه ! از من ساخته نیست . از من بر نمیاد.

برایت بارها باید بگویم ، که در رگهای من جاری شدی چون خون  ، که از من ساختی بار دگر مجنون

از شکوه عشق خانمانسوز برایت بارها باید قسمها یاد کرد ،برایت بارها باید سر سجده فرود آورد

ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد ،به دنبال تو تا خورشید باید رفت

به پیش پای تو شاید یک مشت خاک بی بها گردم  ، برای قلب تو شاید خدا گردم

نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم ؟ و یا در زیر پاهای تو  بیرحمانه می میرم ؟

نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار ، که بعد از روزهای گرم و شیرین

زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را  خدا گیرد ؟ و یا این آرزو در نطفه می میرد ؟

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

تو چشمای قهوه ای تیره من نگاه می کنه میگه : " بذار ببینم چشات چه رنگیه ؟ عسلیه ؟ "

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

آیا اروپا و امریکا قصد دارند بازی انرژی هسته ای را به نفع ایران واگذار کنند ؟ در این صورت  :

۱- از این پس شاهد افزایش جفتک اندازیهای رژیم به حالاتی عمیق تر ،محکم تر و با اثرات تخریبی بیشتر خواهیم بود 

۲-تکلیف انتخابات بعدی ریاست جمهوری از همین حالا روشن خواهد شد

۳- بدبختی این مردم همچنان مستدام خواهد ماند

۴-فضای استبدادی کنونی به خفقان کامل بدل خواهد شد

۵-مهر تأییدی به همه غلطهای اضافی حاکمیت زده خواهد شد

۶- یک کلام ختم کلام : بروید فاتحه آبادی و آزادی این مملکت را بخوانید . عادت بد چیزیست ترک آن موجب مرض است .ما که به چیپ بودن کلاً عادت داریم حالا دو سال به چیپ بودن بیشتر تر عادت کرده ایم می گوییم دو سال دیگر هم رویش و چه بسا چهار سال بعدیش هم : "ولش کن .خوبه بابا ! راضی هستیم به همین .بریم خدا رو شکر کنیم از این بد تر نصیبمون نشده"

۷- حالا همه اینها به کنار با زبان دراز شده طرفداران بی جیره و مواجبی که سنگ اینها را به سینه می زنند چه کنیم؟ این بی جیره و مواجب هایشان حال آدم را بیشتر به هم میزنند .طرف دارد از گرسنگی در خانه می میرد .به نان شب محتاج است آن وقت سینه چاکیی می کند برای اینها بیا و ببین .می دانید من به این حالت چه می گویم : می گویم آخر اوسگولی . آخر جهالت .آخر بدبختی.دیگه برو بمیر و این حرفها.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

من می خواهم همه نشانه هایم را در این مملکت از بین ببرم .می خواهم برای همیشه از اینجا بروم . همه سختیهای غربت و رنج هایی که انتظارم را می کشد به جان می خرم .اینجا رنج آنجا هم رنج .ولی آنجا امید به بهتر شدن اوضاع هست .من اینجا باشم می میرم.من دارم از درون می پوسم .سخت است برایم تحمل خیلی چیزها و خیلی شرایط .اعتراف می کنم که برای فرار از شرایط می روم .چه اعترافی کردم  ها !!!! خوب دختر جان غربت نشینان از همین شرایط فرار کرده اند دیگر.مرض نداشته اند که خاطراتشان ، عزیزانشان ، و یا حتی رفاه مالیشان را بگذارند و بروند. اگرغرغرهای پدر و مادرم بگذارد تصمیمم را گرفته ام.آدم باید به اینجایش رسیده باشد تا پدر مادر مهربانی مثل اینها را بگذارد و برود نه؟خودم هم نمی دانم از چه چیز فرار می کنم واقعاً .چرا می دانم! می دانم.از تکرارها .از رنجها .از شرایط نه چندان مساعد مالی .از بی خودی دویدنها .از تنبلیهای ناشی از بی انگیزگی .از اعصاب خوردیهای الکی  و خیلی چیزهای دیگر. تا آماده شدن شرایط حتمی یک سالی طول می کشد.چه زود شروع کرده ام به گفتن تصمیمم ! به قول مادرم :" تا یکسال دیگه هزار تا اتفاق میوفته" و من حتی حوصله فکر کردن به اتفاقاتی که مادرم می گوید را ندارم .دوست ندارم هیچ اتفاقی در زندگیم بیافتد .هیچ اتفاقی .پس پیش به سوی محکم کردن ریشه های شاید یک زندگی بهتر .

 

  نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!