تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 
 

به نظر شما اگه حافظ این بیت رو :

عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

 نسروده بود ، الان به انواع و اقسام صفاتی نظیر کافر ، شراب خوار ، زنا کار ، عیاش و ....... ملقب نبود .

به نظر شما کسی جرأت داشت شعری از او را بر زبان بیاورد ؟

پ.ن ۱ : چرا  با خودش حرف نمی زند ؟  

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

 ü       پیامبر من حافظ صلی الله علیه و آله  است و کتاب مقدسم دیوانش . هرکس یک مصرع مانند مصرعهای این دیوان بیاورد..............

                     می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب         بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

ü    یاد اون نامه عاشقانه ای که جوانکی برام نوشته بود افتادم .نمی دونم با من صحبت کرده بود تو اون یا با خداش ؟بس که هی من رو توی اون به خدا سپرده بود و برام دعا کرده بود .آخرش نفهمیدم عاشقم شده بود یا فکر کرده بود من عاشقش شدم ؟با اون پیتزای آشغالی که برام خرید .پیتزای سبزیجات ! حالم هنوز بعد این همه سال از مزه پیتزاش به هم می خوره به علاوه خیلی چیزای دیگه اش مثل اون قسمت پیاده قدم زدنش.فک کن از ولیعصر تا هفت تیر فقط چرت و پرت بگی .

ü    آقای فلانی : " من رانندگیم خیلی اسلو .اصلاً رانندگی با استرس رو دوست ندارم " توی دلم گفتم برو بابا تو چیت اسلو نیست ؟ باور میکنید همه کارهاش کنده .انقدر لج درار که گاهی که سر پروژه ای همکاریم و البته اغلب اوقات، بارها در روز دلم می خواد با همین دستام خفه اش کنم .بدم میاد. رانندگی که دیگه بماند اصلاً از نوع بدون استرسش تو کت من نمیره . اصلاً کدوم استرس ؟

ü       آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

                      وان ناز و باز تندی دربانم آرزوست 

 

پ.ن ۱ :میبینم که بازم قالیباف شهر دار شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن ۲ :باز هم ما ایرانیها جو گرفتمان و مشغول چیزی شدیم و چشمهایمان را بستیم بر روی وقایع جاری دیگر. از وبلاگ جمهور خبر تجاوز به دختری در دانشگاه کرمانشاه توسط حراست را بخوانید .اینجا را هم  بخوانید.

زاهدان کین جلوه در محراب و منبر می کنند       چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
کجاست حمید رضا علاقه بند تا فریاد وامصیبتا سر دهد.بیچاره آیس پک و سوتین و بیکینی و پست کلنیال و  آمریکا که این روزها بازیچه دست این برادر  شده اند .

پ.ن ۳ :آیا service unavailable  همانا فیلتر می باشد ؟

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

مدتیه یه ویژگی جدید تو خودم کشف کردم اونم اینه که مثلاً یه کاری رو یه رفتاری رو مدتهاست دارم انجام میدم ، فکر هم میکنم درسترین کار دنیاست ، ولی یه دفعه تا یکی یه تذکر بهم میده  یا یه نصیحت میکنه تازه مثل یه آدم گنگ که به خودش میاد ماتم می گیرم که اصلاً تا اینجاشم واسه چی پیش رفتم؟ چرا این همه تا الان حماقت کردم چرا انقدر خامی کردم .این چه جواد بازی بود که من درآوردم؟چرا تا حالا گذاشتم ازم سوء استفاده بشه .چرا انقدر به ضرر خودم رفتار کردم .چرا انقدر خر بازی در آوردم؟

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

                                                           
۱- ای کاش هیچ وقت تو این مملکت به دنیا نمیومدم .ای کاش می شد بار و بندیلم و ببندم برای همیشه از اینجا برم .برم یه زندگیه جدید رو یه جای دیگه دوباره از نو شروع کنم .یه جا که هیچ کس منو نشناسه .یه جا که بشه زندگی کرد  ، بدون تشویش و اضطراب و بدون نیاز به هر روز با دلهره شروع کردن و با دلهره تموم کردن.

 ۲- ای کاش یکی از همین روزها از شر این زندگیه لعنتی خلاص شم .یعنی میشه به این زودیها باشه؟

 

این آرزوهای من برای اجابت دعوت دنیای عزیزم بود .همینه باورکنین بزرگترین آرزوهای من همینها هستن.

 

پ.ن ۱ :دقت شود که این دو آرزو به هیچ وجه پارادوکسیکال نیستند ، بلکه برآورده شدن هر یک به معنای منتفی شدن دیگری قلمداد می گردد  و از هر دو به شدت استقبال می شود .

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

من تموم قصه هام قصه توست

                         اگه غمگینه اون از غصه توست

 

پ.ن ۱ :برای آشفتگی این روزهای تو ناراحتم .دعا می کنم برطرف شود زوده زود.

پ.ن ۲ :برای یه بنده خدایی که بعد از مدتی غیبت دوباره آمده در یک کامنت فیگور زبان ترکی گرفتم که خوش گلدی مثلاً خوش اومدی خیلی ضایه بود  .فکر کنم درستش خوش گلب سیز باشه .اوکی.

  نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

۱- وقتی کسی رو دوست داری وقتی دوست داشتنت سابقه دارمیشه و می ره تا عمق پیچ و خم ذهنت و میره واسه خودش تو یه گوشه از وجودت آروم لونه می کنه دیدی دوست نداری راجع بهش با کسی حرف بزنی ؟ دوست داری فقط خودت ازش خبر داشته باشی و خودش .می خوای تا همیشه مثل یه راز پنهون باشه.به خودش هر روز دوست داری که بگی دوستش داری ، دوست داری بفهمه چقدر برات مهمه بودنش ، ولی فقط خودش .حالا داشته باشید که چقدر ضد حاله که نتونی و به خودت اجازه ندی یا شایدم اجازه نداشته باشی که به خودش هم بگی دوستش داری . آی ضد حاله .

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بگوی اگر گنهی رفت و در خطایی هست

۲- آقا ! ملت ! جون مادرتون دیگه موقع رانندگی فقط واسه اینکه بگید   چطوری جیگر ، نچسبونید به ماشین ما دخترا .تا پیاده ایم که می گیم خدا کنه سواره شیم از دست این جوادا راحت شیم ولی مثل اینکه تمومی نداره . طرف خودش و جر داده تو این ترافیک با هزار تا چپ و راست کردن و لایی کشی میاد میگیره بغل  که یه چیزی بهت بگه : خوشگله .این همه سال از تاریخ جوادیه مردان غیور این مرز و بوم گذشته بالاخره باید یه شکل مدرن به خودش بگیره خوب.پریسا جونم بد روزگاریه .

۳-یه بنده خدایی دو تومن  از قرض الحسنه قوامین وام گرفته الان دو ساله داره قسط می ده هنوز کلی از برگای دفترچه قسطش مونده .اینا رو مادربزرگه میگه و پشت بندش فحشه که می بنده به این دولت و فلان .بهش می گم آره مادر باید سرت بیاد بدبختی تا بفهمی چه بلایی آوردن سر این مملکت و این مردم بیچاره.حالا مادربزرگه از اوناس که تا حالا با هرگونه فحاشی به این جماعت حاکم برخورد فحش گونه می کرده اساسی. همین مادربزرگا هم کم کم رو بیان بدنیست ، میشیم یک - هزار به نفع اونا که بازم بدک نیس والا . ولی از شوخی گذشته :

مکن ، مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

۴-گرگ و میش رو تازه دیدم .چه بازی میکنه این دختر بابا ! روناک یونسی.نمی دونم موقع اکرانش که اگه اشتباه نکنم بهار ۸۵ بود منتقد ها در موردش چی نوشتن .ولی واقعاً بازی زنده و قابل باوری داره .فنتستیک.به قول برادران اراذل و اوباش حالش و بردم .

۵- اصغر نوری که هنوز با همسر اولش سر و کله میزنه ،حمیدرضا علاقه بند که سخت مشغول کلکل با خودشه ،بایرام که کارو کاسبیه تفسیرهاش از آهنگای جواد گرفته خفن ، خانومی که با خودش حرف می زنه که دکوراسیون عوض کرده یه چیزایی رو هم رو کرده ،مهری جونم که رفته گل بچینه ، مهدی هم که مشغول توریست بازیه و رزی جون رو هم که تازه کشفیدم و  .... خوش باشین بچه ها به قول اصغر نوری.

پ .ن ۱:حمید رضا علاقه بند در موردفستیوال قورباغه طلایی وبلاگ نویسان در کافه تیتر  گزارش گونه ای  زیبا نوشته بخوانید حتماً .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

هی روزگار چقدر بالا پایین داری .چقدر خوب و بد داری.چقدر سختی و آسایش داری.هرچی به سالهای عمرم اضافه میشه بیشتر می فهمم چقدر چشمام رو به اونچه که تو این دنیا می گذره بستم .چقدر عمرم روالکی صرف چیزا و کارایی کردم که در مقابل تجربه ها و زندگی های دیگرون هیچی به حساب نمیان.کی گفت که من همه چیز رو  چشم بسته و از اول تعریف شده قبول کنم ؟ اگه اینجوری نبود حداقل واسه خیلی اعتقاداتی که امروز پشیزی برام ارزش نداره انقدر خودم رو سرزنش نمیکردم. چرا نگاه نکردم؟ چرا دلم رو به چیزایی خوش کردم که در واقعیت هیچ جای زندگی من رو ساپورت نمیکنن؟چرا کم خوندم؟ چرا کم یاد گرفتم؟ چرا کم پرسیدم ؟ چرا دوستام آدمایی بودن معمولی تر از خودم ؟ ۲۹  سال تمامه دارم تو این دنیا چه کار می کنم ؟چی دستم و گرفته این همه سال بعد این همه نفس کشیدن تو هوای گرفته این برهوت؟بعد این همه زندگی چرا الان باید جایی وایسم و در شرایطی باشم که احساس کنم هیچی ندارم؟ احساس کنم هیچی رو تجربه نکردم و حتی  از تجربه اتفاقات روتین زندگیه دیگرون این همه بترسم ؟چراباید هر تصمیمی که می گیرم با هر تلنگر وتذکر خیلیایی که از بیرون نگاه میکنن مثل یه خطای بزرگ برام جلوه بکنه؟ این همه نرو، نکن ، نخور ، نخند ، نخر، نپوش ،نپرس ، نبین ، نشنو  واسه چی بود ؟چرا نذاشتن خودم برسم به نکردن و نخوردن و نخندیدن و نپوشیدن و.........اصلاً چرا نبایدمی خندیدم ؟چرا نباید می پوشیدم ؟چرا نباید .... هنوز هم چراش رو نمی دونم؟ افسوسم از اینه که حالا در این سن من می بایست با یه عالم تجربه خوب و بد بقیه زندگیم رو می ساختم ولی هیچی به هیچی.مثل کسی که باید از صفر شروع کنه می مونم.ولی الان دیگه نایی برای این کارها ندارم .آن زمان که باید جلوی اندیشیدن و پروبال گرفتنمون رو نمی گرفتند ،گرفتند و رفت پی کارش . خسته نیستم اما راه بلد هم نیستم .می مونم تو گذر راههای پر پیچ و خم این روزگار.راه بلدی هم سراغ ندارم .همه ی اطرافیانم چیزیند در مایه های خودم بلکم بدتر .حداقل چیزی که آرومم میکنه اینه که اگه روزی مسئولیت تربیت کودکی رو از ابتدای زندگیش به عهده گرفتم  کشف و درک و امتحان همه چیز رو به خودش واگذار کنم همه چیز رو بی برو برگرد .

  نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!