تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 

 

۱-یه زمانی می گفتن همه چی دست خداست ولی انگار کم کم داره رو میشه که نه بابا خیلی از اون چیزایی که ما فکر میکردیم ، دست خدا نیست .مثلاً همین زشتی و خوشگلیه آدما .می گفتی فلانی زشته .می گفتن خوب خدا خواسته .همچی که بشر داره آدمیزاد میشه و یه چیزایی حالیش میشه یهو ورق بر می گرده .خانوم فلانی آنچنان به مدد علم پزشکی رو خوشگل شدن بچه اش کار کرد که یه بچه ممولی به دنیا آورده از زمین تا آسمون با دو تا بچه ی میمون دیگه اش تفاوت داره .خوب البته میشه گفت اینم کار خداست .ولی آخه کدوم خدایی خودش با دست خودش خودش رو ضایه میکنه؟ بله میرسه روزی که دیگه هیچ چی دست خدا نباشه .اون وقت دیگه جبر و اختیار می مونه و این همه تفاسیر کش و قوس دارش .مثل علی و حوضش . 

۲-بهت گفته بودم سالهاست که به خاطر هیچ کس و هیچ چیز دست به دامن هیچ کسی و هیچ موجودی نشده ام آره سالهاست!

۳- آدما هر چی بزرگتر میشن بیشتر یاد می گیرن حسودی نکنن چون میبینن بعد از یه عمر  حسادت کردن به این و اون هیچی دستشون رو نگرفته.چون هرچی بزرگتر میشن به سرنوشت محتوم خودشون بیشتر اعتقاد پیدا میکنن .واقعیت همینه عزیزم .خیلی چیزا هست که اگه صبح تا شبم خودت رو خفه کنی مال تو نیست و هیچ وقت هم مال تو نمیشه .آره جوجه ! 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

هی چه روزای سختی رو پارسال گذروندم روزایی که این وبلاگ فقط همدمم بود

اصلاً موافق نیستم با کسایی که وبلاگ نویسی رو علافی می دونن ،اصلاً

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 


بهار فصل دل انگیز آغاز دلشوره های من است .دلشوره هایی عمیق که هیچ درمانی هم ندارند.دلشوره برای فرداهایی که نمی دانم چیزی و انگیزه ای برای زندگی کردن دارم یا نه؟من می ترسم از فرداها .می ترسم .اگر نمی ترسم پس این بغض و اشکم برای چیست؟چرا این همه نگرانم؟هیچ کس هم نیست این دورو برهابه من بگوید شاید به این بدی هم که تو فکر می کنی و می ترسی نباشد.یکی نیست......

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

حالم بد مي شود وقتي ملت  به هم مي رسند مي گويند:

اخراجيها رو ديدي ؟خيلي باحاله !

حالم از خيلي چيزها به هم مي خورد . از اينكه اين همه سال اينها سر اين مردم را شيره ماليدند به اسم اسلام و خدا و پيغمبر .ازاينكه با انرژيه هسته اي حق مسلم ماست نمي دانم تا چند وقت ديگر مردم را وادار مي كنند همه بدبختيها و زجرهاي ناشي از اين شيره ماليها را فراموش كنند .بالا مي آورم از اينكه يك مشت عمله دارند از خريت ما سو استفاده مي كنند .هيچ چيز در اين مملكت برنامه ريزي شده نيست.يك روز بزرگترين معزل جوانان كنكور و فلان بود حالا مي خواهند برش دارند .يك روز موبايل داشتن شوآف بود حالا همه دارند و بي تفاوت.حالا ديگر راحت مي تواني به طرز باور نكردني درباره بزرگترين مشكلاتت به خودت اميدواري بدهي كه اي بابا چند وقته ديگه معلوم نيست اوضاع اينطوري باشد.فقط مشكل اينجاست كه همين چند وقت معلوم نيست كي باشد.

پ.ن  : پدرسوخته ها تلوزیون و رادیو کم در قبضه قدرتشان بود حالا نوبت موبایل و اینها شده .بابا به پرایویت مردم دیگر تجاوز نکنید لطفاً .نصفه شب sms می زنند که روز فن آوری هسته ای و .... .گور پدرتان .نفت این مملکت را هپلی هپو کردید حالا کمی هم از این بخورید ببینیم چه می شود .خدا را شکر منابع این یکی زیاد نیست.

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

چقدر این نوشته ات را دوست دارم رفیق :

امروز پدرم می میرد.امروز اول آذر هزار و سیصد و هشتاد و سه است.پایش درد می گیرد و خانه می ماند.پانزده روز استراحت مطلق.از کنار اتاقش که رد می شوم،وقتی نگاهش می کنم که مشروطه ایرانی می خواند،پایش را روی پایش انداخته و کتاب را بالای سرش گرفته،هیچ احساس ندارم،فقط چیزی،می گویم چیزی چون صدایی نشنیدم،چون نگاهی ندیدم،فقط با خودم،در دلم گفتم ،پدرم بعد از این پانزده روز می میرد.به کسی چیزی نمی گویم،حتی نمی فهمم که دارم خودم را اماده می کنم.روزها می گذرند و همه خوشحالند،دوستانش،شاگردانش،روزنامه فروش چهار راه دانشکده،بقالی سرخیابان،راننده اتوبوس،همه جز من .شب است،همه خوابند،او هم همین فکر را می کند،می اید و دور میز ناهار خوری راه می رود،دور هایش را می شمارم،راه می رود چون فکر می کند راه رفتن درد کشنده اش را تخفیف می دهد،نمی دانم گریه هم می کند یا نه،تاریک است،من ان گوشه روی مبل زانوهایم را بغل کرده ام و سایه اش را نگاه می کنم و دورزدن هایش را می شمارم.انقدر بیدار می مانم تا مسکن ها اثر کند،سپیده می زند،لباس می پوشم و می روم شرکت.پاییز گرمی است،پاییز زیبایی است،با هم دور حیاط راه می رویم،از پشت خودم را اویزان شانه اش می کنم،دستهایم را دور شکمش حلقه می کنم،فشار می دهم،می خندد،دست می کشد روی پوست دستهایم،دستهایش گرم است،این اخرین دور است.می شمارم.چیزی نمانده.می اید لبه تختم می نشیند،دارم کتاب می خوانم،یادم نیست چه کتابی،نگاهی به کتابم می اندازد،از من هم جلو زده ای ها،نگاهی به پرده ها می کند،چرا همیشه می بندیشان.نگاهم نمی کند،دستش را می کشد روی موهایم،خسته شده ام .نگاهش می کنم.می گوید جوراب هایش را پایش می کنم؟بغض نمی کنم،با هم می رویم،جوراب های مشکی اش را تن پاهایش می کنم.نگاهش نمی کنم،بند کفش هایش را هم می بندم.من خوشبحتم.او دارد می میرد و جز من و چز خودش هیچ کس نمی داند.من خوش بختم چون مرگ او کابوس زنده همه زندگیم بوده،چون با مرگش من ازاد می شوم،من از پرستیدن خدایی که می میرد ازاد می شوم.من ان وقت می توانم چمدانم را از بالای کمد پایین بیاورم و جایی را ترک کنم که تنها پرستیدنی اش را از دست داده است.با مرگ او من از بزرگترین ترس زندگیم،از او،از قدرت و نفوذ او راحت می شم.او می میرد و برای من خودش را جا می گذارد،این جا در این عضو بلوطی شکل زیر پستان چپ تا انقدر در خوش خیالی جفتک نیندازم،تا بدانم او در رگ و پی ام ،حتی زیر افتاب استوا هم اب نمی شود،پر رنگ تر می شود.امروز روز بعد از ان پانزده روز است،بیرون می رویم،ابرها را نشانش می دهم،ابرهای سنگین سیاه با یک رنگین کمان هلالی زیبا پشتشان،نگاهش غم گین است،روز دارد تمام می شود،من فیلم می بینم،او فوتبال نگاه می کند،تکه نان سوخاری را از دستم می قاپد و من عصبانی می شوم و او می خندد،پنج شنبه می رویم جلوی دانشگاه بعد هم مهمان اولین حقوق تو نادری.می رویم،سر سری قولی می دهم.یک ساعت بعد می اید به اتاقم،در را قفل می کند،می گوید مراقب خودم باشم،بلند می شوم،انقدر عجله دارد که فقط می توانم روی پنچه های پایم بلند شوم و صورتش را ببوسم.یک ساعت بعد او مرده است.این ها را خواب می بینم.این واقعیت ها را خواب می بینم.هر از چند گاهی،در خواب هایم می دانم که او می میرد،در خوابهایم در همه اتاق ها را باز می کنم تا نگذارم او بمیرد،در خوابهایم همه به من می خندند،و من هراسانم.در خواب هایم او مرا بغل می کند و گریه می کند و می گوید ان قدر خسته است که دلش می خواهد بمیرد و من ترس برم می دارد،چه طور به او بگویم که او دوسال قبل مرده است.گیج می شوم، از خواب می پرم،نتوانسته ام که نگذارم بمیرد.من اینجایم،روی تشکم،روبروی جاجیم رنگارنگ دست بافت رفیق پدرم که در زندان بافته است،در استوا،عرق کرده ام و هر چه اب می خورم بغضم پایین نمی رود.
  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

تا کی همه چیز رو به فال نیک گرفتن ؟ پس آن فال نیکش کجاست این همه سال؟

پ.ن۱ : حالا که دوباره خونبازی را دیده ام ،با خودم می گویم واقعاً کسی شایسته تر از باران کوثری برای دریافت سیمرغ نبود ؟ توجه شود که این نظر یک طرفدار پروپاقرص باران کوثریست.باران مثل همیشه بازی کرد.

پ.ن ۲ :کسانی که حرف از رفتن و نموندن و تعلق نداشتن به هیچ کس و هی چیز می زنن فکر نمی  کنن کسی یه گوشه ای  از دنیا دلش می خواد اون باشه و بمونه و به اون تعلق داشته باشه

پ ن ۳ :گفتم نماز بخونم شاید دوباره یادم بیاد سالها برای کی و چی با دلتنگی به آسمونا نگاه می کردم

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

امشب به اندازه یک دریا برای همه روزهای بی اعتماد به نفسیه خودم اشک ریختم.لباسم از اشکام خیس شد.امروز انقدر اعتماد به نفسم پایین اومده بود که جلوی فینگیل بچه چارده پونزده ساله کم آوردم.برای خودم بخاطر همه چیزایی که کم داشتم و حسرتشون رو خوردم ،گریه کردم .برای همه چیزهایی که شاید هیچ وقت تا آخر عمرم بدستشون نیارم گریه کردم.دلم واسه خودم سوخت .گلایه ای از کسایی که دورو برم بودن و باعث شدن اونی که باید نباشم ،ندارم .ولی خیلی نامردن.خیلی.خوب می دونم شاید ضعف باشه ولی گاهی گریه بد جوری آدم رو آروم میکنه.

وایسا دنیا  من می خوام پیاده شم

  نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

هدیه نوروزی ما را همین ویزا ندادن آمریکا به احمدی نژاد کفایت می کند

مرتیکه فکر کرده با خر طرفه، احمدی نژاد رو می گم بابا !

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!