تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 
 

اگر شراب خوری جرعه ای فکن برخاک              از آن گناه  که نفعی رسد به غیر چه باک

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

- انقدر بدم میاد انقدر بدم میاد ملت وسط خیابون  ، اونم از نوع شلوغش قدم می زنن .بابا رد شو بینیم حال نر یم داره چراغ  قرمز میشه آقا داره واسه ما قدم میزنه به معنی واقعی قدم میزنه ها .

 - دارم یاد می گیرم با کمبود ها و نداشته ها کنار بیام .دیگه خیلی خودم رو آزار نمیدم .خودم رو اسیر نداشته هام نمی کنم . هی بغ نمیکنم .یه چیزایی داشتنشون دست خود آدم نیست .باید شانس داشته باشی .شانس هم چیزیه که من یه ذره اش هم ندارم . همیشه به این شانس خودم لعنت می فرستم . واقعاً می گم ها .هیچی به هیچی . خشکه خشک .

 - آخ جون کلاغا خبر دادن رئیسم داره عوض میشه .همیشه دوست داشتم رئیسم زن باشه هنوزم دوس دارم ولی نه این شکلی و به این اوسگولی. بابا یه رئیس زن وقتی میره اون بالا به غیر از مسئولیت ر یاست ،یه کار دیگه هم باید بکنه و اون اینه که گند نزنه به حیثیت هرچی زنه .اونقدر که ر یاست غیر حرفه ایه یه زن تو چشم میزنه و تو دهنا می افته مال یه مرد ضایه نیست.خوبه یه جوری مدیر یت کنه که هی راه نرن زر بزنن که زنه دیگه.آخه تو بیا فلان رئیس زن رو ببین هرچی مدیر مرده میزاره جیب بغلش ملق میزنه .والا !!!!!!!!!

 - ماشینم تمیز شد .بردمش کارواش آی حال می ده  تمیز میشه، آی حال میده . مثل خر کثیف بود . قبلشم رفته بودم آرایشگاه .اومدم خونه دیدم واو یلا .هر کی داره یه وری دنبال من می گرده . دیگه خواجه حافظ مونده بود به قول بابام که خبر دار بشه .به مامانم می گم من که زنگ زدم گفتم کجا ها می خوام برم .میگه یادم رفته بود آرایشگاه هم می خوای بری؟ حالا  خوبه نزد ز یرش که نگفتم .

 - طرف تمام عمرش کار نمیکنه ،دو روز که کار میکنه سه روز به خودش مرخصی میده  .نسل تنبیلن نسل دهه چهل.وقتی بهش گفتم شما ها خیلی تنبلین گفت : خانوم مفخمممممممممممممممممممممممم؟ بابا رشد و بالا رفتن کار می خواد .تلاش می خواد الکی که نیست بَوَم جان

 - اینو نگم می میرم .همه شما مردای ایرونی  ذاتتون کار خونه کردن رو نمی پسنده .حتی آوان گاردتر ینتون هم فقط افه میذار ین .پاش که بیوفته می خواین تو مرد سالاری بازی و نه من از این کارای چیپ تو خونه  نمی کنم و اینا همدیگه رو  خفه کنین از بس که می خواین عقب نمونین تو عقب افتادگی . ها اینه!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

چه تاجی زدی بر سرم زندگی؟

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

دیگه دارم می میرم بیا   پیشم عزیزم

از تنها بودن تو دنیا من که خیری ندیدم

همین یه بیت شعر بالا می بینید چقدر خنده دار و جواد به نظر می رسه ،ولی همین شعر با صدای برو بکس این ور آب که اسمشون گروه 0111 است با یه ریتم قشنگ ، فوق العاده است .خیلی قشنگ خوندن .

 یا مثلاً آهنگ لاف عاشقیه علی اصحابی با شعر :

آهای تو یی که از اون می نویسی

بدون مرام اون از جنس سنگه

اونی که لاف عاشقی رو می زد

یه روز تنهام گذاشت با کلی نیرنگ ..........

 

وای من می میرم برای این آهنگ .خیلی دوستش دارم . می بینید شعر وزن نداره ،ریتم نداره ولی
چه آهنگ محشری شده .فوق العاده است . دوست دارم این آهنگ رو به اونی که خیلی عاشقشم تقدیمش کنم ولی نمیشه .  باز جو گیر شدم فکر کنم .

 

پ.ن 1 :جمیعاً از همه بر و بکسی که از شعر من تعریف کردن تشکر می کنم ،می دونم می خوستین منو  ضایه   نکنین. بازم گلی به گوشه ی جمالتون.

پ.ن 2 :یه روز به خودت میای می بینی عاشقی یه روز دیگه می بینی فارغی ، من الان عاشقم ،مطمئنم
فردا
فارغم  .می گین نه حالا ببنید .نه فردا نه  .پس فردا . چون  فردا هم نمی بینمش .پس فردا که دیدیمش  فارغ می شم انشاءلله .

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 8:31 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

اینجا یک لیدی روزنامه نگار به نام لیلی نیکو نظر مسابقه ای گذاشته بود برای کسانی که دوست دارند با
مطلع
کمی تاقسمتی ابری چیزی، درد دلی  یا شعری بگویند .من هم جسارتاً حالم خوش بود شعر گفتم .وای به حال تمام عزیزانی که به این قطعه بخندند مخصوصاً اگر اصغر نوری یا قصه باشند که خودشان اِند شعر و شاعریند.

 

 

کمی تاقسمتی ابری هوای روز بی صبری

شتاب سرخ خون بر گونه های دختر شرقی

کمی تا قسمتی امید میان این همه تردید

که چشمان تو بود آیا نگاه عشق را فهمید؟

برایت می نویسم دوست این روزها سرد است

نوای عشق با یادت به شدت نا هماهنگ است

شبی تا صبح رویایت به آغوش نفسهایت

پر پرواز بگشودم ز آنسوی در یغایت

هنوزم این منم یک زن میان عشق و عصیان

نشسته بر دو راهیهای وهم آلود و عر یان

هنوزم عشق ِ با تردید می لافم

برای روزهای سرد خود امید می بافم

کمی تا قسمتی ابریست هوای عشق ورزیدن؟

در اینجا جان من! بارانی است آرام بوسیدن  

 پ.ن ۱ : سروده ی خود لیلی عزیز

 پ.ن ۲ : قطعه آقای همخونه هم خوب بود خدایی

پ.ن ۳ : شاعراش بیان وسط

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

اگر در کهکشاني دور ، دلی يک لحظه در صد سال ياد من کند ، بی شک دل من

در تمام لحظه های عمر به يادش مي تپد پر شور

 

پ .ن : کدوم اوسگولی با وجود این همه دوست مهربون خود کشی می کنه آخه ؟

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

امشب به طرز وحشتناکی برای مرگ آماده ام

نمی دانم چرا انقدر آرامم ،چرا همه چیز خوب است ، با اینکه هیچ چیز عوض نشده ! از آن شبهاییست که انگار هیچ نگرانی و دغدغه ای ندرام

از آن ساعات نایاب زندگیم

آرام آرام

 

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

من دلم می خواد ستاره های زندگیم زیاد باشن زیادِ زیاد ، هزارتا

 پ.ن ۱: آقای آشغالی که به اسم حقیقت واسه پست قبلی کامنت گذاشتی و خیلی عوضی تشریف

            داری حالا که چی؟ آخ چقدر من و ناراحت کرد این کامنتت .دارم می میرم از ترس و خجالت.

پ.ن ۲ :آره همون که تو می گی .اتفاقاً این پست رو هم با کمال افتخار تقدیم می کنم به همونیکه برام

           کامنت گذاشته بود .جان ؟ نمی شنوم؟ نه تصویر هست نه صدا؟ بله؟

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

 

1-       چه بدبختی اَم من که بدون کارم نمی تونم زندگی کنم .ملت بدون چی می میرن من بدون چی؟

 

2-    دلم می گیره برای مریم گلی ، پریسا و خیلی های دیگه که انگار دلتنگیشون با هیچ معجونی دوا درمون نمیشه.دلم می گیره واسه اینکه خودمم دست کمی ندارم . روزهای تنهایی ،روزهای تن هایی هستن دیگه هیچ کاریشون هم نمیشه کرد.روزهایی هستن که نمی تونی برای خلاص شدن از دستشون کاری بکنی.هیچ اقدامی در این حالت به درد سرش نمی ارزه .شاید به هیچ نوع درد سری نمی ازره.روزهایی که حتی دیگر نای ریسک کردن نداری. یا توانی برای تغییر شرایطت .دست روی دست می گذاری تا این بی همزبانی خوردت کنه.بی خیاله بی خیال. هرچه شد شد ،به درک . روزهایی که لذت بخش ترین امورات زندگی هم چنگی به دل نمی زنه عزیزم .شارژ خالی کرده ای و به هیچ دردی نمی خوری.روزای دلهره ، برای چی ؟ نمی دونم! فقط به زور سرمون رو گرم می کنیم. از بس که نمی خوایم به اونچه که داره بر ما می گذره فکر کنیم.سوته سوت و بعضی وقتا به طرز وحشتاکی الکی خوش.

 

3-    حمید رضا علاقه بند خودت  دعوا به پا می کنی  و خودت سرو ته قضیه رو یه جوری هم میاری برادر؟پس تنویر افکار عمومی چی میشه ؟نمی خوای واسه ما که به خونه ات سر می زنیم بگی چی به چیه یا کی به کیه ؟ نبینم با ما دخترا در بیوفتیا ؟ هرکی با ما درافتاد ورافتاد داداش!! ولی خداییش دوست دارم بدونم چرا گفتی که بعد عذر خواهی کنی؟بعیدمی دونم کار تو بی دلیل باشه .جز این هم انتظار نمی ره البته از تو می ره ؟ مگه اینکه قضیه دیگه خیلی خصوصی  و سکرت باشه که در این صورت

            هیچی دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

4-       دوست ندارم بازی بخورم .اونجایی که بفهمم یکی داره توبازی نامردی می کنه کم نمیذارم از نامردی.

 

5-       دارم به آدمای دیوونه علاقه مند می شم شایدم خودم دارم دیوونه می شم .چه می دونم ؟

 

6-    دیروز تو آرایشگاه یه دختر دیوونه دیدم .دیوونه نبود کمی شیرین می زد.موهاش رو با حنای هندی رنگ کرده بود یه قهوه ای نزدیک به مشکی .اومده بود از آرایشگره نظر می پرسید که خوب شده یا نه .فکر کن با اون سرو وضع و چادر و .... شمردم ده بار روسریش و در آورد و کرد سرش و خودش و تو آینه بر انداز کرد و هی پرسید خوب شده نه ؟ آدمای اینجوری زیاد حرف می زنن؟ لابد بس که حوصله خودشون رو ندارن .می خوان یه جوری از خودشون فرار کنن.یه چند دقیقه هم دری وری بگی و حواست به خودت نباشه خودش کلیه.وقتی به این جور آدما و بقیه بدبختای دنیا بر می خورم بیشتر به وجود خدا شک می کنم .آخه اینا کجای مصلحت خدایی رو به خودشون اختصاص می دن؟کجا رو ها؟بعضیهاشون که اصلاً از لحظه ی تولد هیچی حالیشون نمیشه دیگه به کجای مهر الهی بندن؟ این جور مواقع خزعبلاتی
 می بافن این به اصطلاح خدا دوستان از قبیل آزمایش الهی و این حرفها که .....برید جمعش کنید جون مادرتون این کاسه کوزه رو .

 

7-    می گم اصغر نوری عزیز دقت کن : سگ درگاه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .در این 28 سال عمرم به یادم نمیاد حتی برای خفنترین خواسته هام به کسی التماس کرده باشم .نگرفتی دوست جونی، نگفتم من خودم رو به زور وارد این ماجرا کردم .گفتم به زور من را وارد کرده . دوست خوبی هستی برای من اصغر عزیز ،خیلی خوب . خوبی دوستیهای مجازی میدونی چیه اصغر جان ؟ اینه که آدم مطمئنه دوستی بی هیچ شیله پیله و بی هیچ چشم داشت پیدا کرده. دوستی که بی دریغ از وقت و انرژیش برای کسی مایه می گذاره که حتی تو زندگیش یک بار هم ندیدیتش. به نظرت این دوستی خیلی قابل اعتماد تر از دوستیهای واقعی نیست ؟ دوست های خوبی  هستید تو ، قصه ، مهدی  و...

 

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

 

-     نمی دونم چرا وقتی یه نفر رو ناراحت می کنم حتی اگه حق با من باشه خودم بیشتر از اون طرف داغون می شم ،همش دل دل می کنم یه جوری از دلش در بیارم .خوب نیست نه ؟

 

-           یاد دوران دانشگاه افتادم .خوب نبود .دوستش نداشتم. پر از حس کمبود و عقده اس نمیدونم چرا؟

 

امروز بازم با همکارم بحثمون شد ،بحثامون علمیه اولش  ولی بعد نمی دونم چرا حیثیتی – خط و نشون کشی میشه ؟ گفت : راحت می تونم ضایت کنم گفتم : تو که هیچی از تو بزرگتراشم نمی تونن منو
 ضایه کنن. اولش یه کم با سرزنش نگام کرد .انتظار نداشت تو عالم رفاقت  و بزرگتر- کوچیکتری اینجوری باهاش حرف بزنم گفت: این دیگه میشه پر رو شدن تو کار خانوم مفخم .من : از اتاق رفتم بیرون خوب منم تو عالم رفاقت انتظار ندارم که بخواد من و ضایه کنه؟ دروغ می گم؟ خیلی باهم کل کل
می کنیم .خیلی .داره فرسایشی میشه .

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

همه ی همه ی آدما یه گوشه تو وجودشون هست که اگه تا ابد برای همون گوشه اشون

 اشک بریزی و دلت بسوزه بازم کمه

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

ای که می سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

حالا گیریم که اصلاً گور بابای دیگران که از من چه انتظاراتی دارند، مشکل اینجاست که من خودم هم

 نمی دانم از خودم چه می خواهم؟

 

گاهی افسار زندگی بدجور از دستم خارج می شود مثل الان

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

با اسم مستعار اینجا می نویسم  عمرنات کسی اسم و فامیل اصلیم را کشف کند  به درد کسی هم

نمی خورد  انصافاً ، می دانم.

 

پ.ن ۱  : برف شگفت زده مان کرد . بر سر ما جنوب شهریها منت گذاشتید برف عزیز.قدم رنجه فرمودید.

پ.ن۲   : امروز آنچنان در برابر  تغییر مسیر ناگهانی یک راننده گارد گرفتم که طرف رانندگی را فراموش

             کرده و زل زده بود به من ، چشمان از حدقه بیرون زده اش هنوز در خاطرم مانده.

 پ.ن ۳ :حمید رضا علاقه بند برترینهای یلدا بازی را مفتخر فرمودند

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

1-     می گم  چرا بعضی وقتا انقدر نفرت انگیز می شی ؟

2-     همیشه گفتم بازم  می گم زندگی سخته ، خیلی سخت حتی برای خوشبخت ترین آدم روی زمین

3-   یه مقاله نوشتم صد جا ساب میتش کردم ،  تا حالام از جایی  پذیرش  نگرفتم ولی به صد جای دیگه هم می فرستمش بالاخره یه جا جواب می ده

4-   تو این یلدا بازیها یی که من خوندم مال حمید رضا علاقه بند از همه سر کاری تر  بود از بس که هیچی از خودش رو نکرد .مچ این آشوبگر یاغی را به این آسانیها نمی توان گرفت گویا!!!!!!!

5-   آشوبگر باش .اگر کسی فرمان نبرد کسی فرمان نمی دهد نمی دونم چرا این جمله انقدر منو اکسایتد  می کنه  یه حسی بهم  می ده .خیلی خوبه. تو بلاگ الناز دیدمش.

6- همچنان روزهای ترس و دلهره و بی هدفیه من پا برجاست .پس کی تمام می شون این روزهای کشدار زندگی من ؟گاهی حتی می ترسم از تمام نشدن این روزهای لعنتی .از اینکه تا ابد الهر زنده بمانم .چه می دانم مرگ هم شانس می خواهد انگار که من ندارم. کما فی السابق در اینجا هم بد شانسم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 5:59 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

 چرا بعضيها انقدر خوش شانسن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

۱-وقتی به دنیا اومدم وزنم  ۵ کیلو بود.

۲-روز اول مدرسه ام یه روز بارونی بود ،افتادم تو جوب برم گردوندن خونه.

۳-در تمام دوران راهنمایی و دبیرستان مزخرفترین ،بچه مثبت ترین ،خرخونترین و شاگرد اولترین دختری بودم که در تمام طول عمرتون دیده اید ،انقدر که همیشه مایه دعوای معلمها و بقیه شاگردا بودم که میگفتن(با گریه) : خانوم شما بین ما و مفخم فرق میذارید.

۴-در طول سالهای دانشگاه از لحاظ علمی هیچ پخی نبودم ولی از اعضای فعال انجمن اسلامی و مفتخر به دعوت و آویزون شدن از عزیزانی نظیر محسن آرمین ،رجبعلی مزروعی،دو تن از نمایندگان زن مجلس ششم که هرچه به این مخم فشار می آرم اسمشون یادم نمیاد یکیش بابا همین که الان خارج از کشور دیگه ،اون اقتصاد دانه هست سیبیلو همیشه هم کراوات میزنه اونم بود اعظم و شوهرش هم بودن (دختر طالقانی اینا )

۵-اولین روزی که وارد محیط کار فعلیم شدن سه تا پسر اونجا مشغول کار بودن که یکیشون به آبدارچیمون گفته بود اگه این دختره با این فعال بازیش سر ما رو زیر آب نکرد؟و پس از یک هفته عذر هر سه نفر از اونجا خواسته شد،بزرگترین آرزوم رفتن به فضا بوده از دوران دبستان تا خود الان،عینکی هستم با نمره ۵/۱ الی۲،نسبت به وزنم فوق العاده حساسم انقدر که همیشه توهم اضافه وزن دارم و سالهاست که در رژیم کم خوری خفنی به سر می برم ،نمی دونم ظاهرم چرا انقدر غلط اندازه زودی ملت در همون دیدار اول می خوان با من صمیمی شن  همچین برورویی هم که نداریم بابا،زودی می خوام خودم رو با محیط جوش بدم که همیشه هم خداییش کم نیاوردم،از هرچی اوسگول و خنگ و زشت و بی مرامه مخصوصاً از این آخری حالم به هم می خوره،همیشه باید دهنم بجنبه ولی کلاً آدم پر خوری نیستم، همه در برخورد اول از طرز حرف زدن خفن و به قول یکی ازاساتید با تریپ صحبت کردنم فکر می کنن خیلی اعتماد به نفس دارم ولی بعداً می فهمن اشتباه کردن از بس که صبح تا شب می زنم تو سر مال که خودم باشم .

پ.ن ۱: حمید رضا علاقه بند  و مهدی  عزیز من رو دعوت کردن

پ.ن ۲:خسته هستم خیلی هم زیاد اما موبایل دارم ،البته آنتن نمیده ها !

پ.ن 3:از لابلای نوشته ها اگر خوب دقت کنید نکات جالبتری را راجع به من در خواهید یافت

پ.ن 4:مصاحبه امشب نیکولاس برنز ،معاون سیاسی وزارت خارجه آمریکا در تلوزیون وی اُ اِی را دیدید؟  چقدر با پرستیژ

پ.ن 5: من از لیلی نیکونظر ،علی اوحدی ،خانومی که با خودش حرف می زند ، اصغر نوری  ، سهیل  و  قصه  رو دعوت می کنم بیان تو یلدا بازی

پ.ن ۶: آی آدم ضایه میشه دعوت کنی نیان!!!!!!!!!!!!!!

  نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!