انسان بودن نیست ، شدن است..... در این شدن ماهیتهای خداداده اش را از وجود خود می زداید و خود ماهیتی به دست خویش می سازد تا آنجا که می شود وجودی دیگر که هیچ ماهیتی نا خودآگاه ندارد .هرچه هست کار خود اوست
دکتر شریعتی در هبوطش خیلی چیزها را رو می کند یکیش همین است که پای خدا را به کل از آنچه بر
سر مان می آید بیرون می کشد. انگار که آفریده است و بعد قل داده ما را که برو هرجا دلت خواست خداحافظ.
- تا اطلاع ثانوی خوردن هرگونه خوراکی چرب را برای خودم ممنوع کرده ام .یه کیک خامه ای بزرگ زندگی را چند ساعتی است به کامم از آن که بوده تلخ تر کرده بس که سردرد آورده برایم . یک دلیل دیگر هم وسواسیست که نسبت به احساس چاق شدن دارم . حالا انگار یه کیک خامه ای 250 گرم به وزنم اضافه کرده .اوسگول .
- دارم یک فکر اساسی برای دغدغه ذهنی این روزهایم می کنم شاید این اتفاق مرا مصمم تر کرده باشد برای این تصمیم کبری
تویی که از صدای من شراب کهنه می سازی
بیا خوبم که می دانم در این بازی نمی بــازی
پ.ن ۱: قابل توجه عزیزانی که ازاین خانوم توی عکس خوششون اومده : نه خیر خودم نیست ولی سعی می کنم مثل اون بشم .دارم سعی خودم رو می کنم دیگه بقیه اش با خداست
پ.ن ۲: یه بیت شعر این پست هم نمی دونم از کیه ولی می دونم خواننده اش معینه چون الان دارم بهش گوش می دم
پ.ن ۳ : اینم تقدیم به تو : هنوزم یار تنهایم به دیدار تو می آیم (تابلو شد هنوزم دارم
معین گوش می دم ؟)
وقتی می فهمی عشقت به پایان خودش رسیده انگار یه سطل آب یخ یخ رو سرت
خالی کردن
ره بگشای غم که غریبی سر به گریبان می گذرد
همچو غباری خانه بدوشی رو به بیابان می گذرد
۲۸ ساله ام ، اما به خاطر روابط محدودم مطمئنم که خیلی از تجارب یک دختر۲۰ ساله امروزی را ندارم.شاید از این روست که این روزها این همه تجربه کردن را دوست دارم .اگرچه همان زمان ها هم که کوچکتر از اینها بودم و دختر نوجوانی خرخون و مشغول کار خود ، همان زمانها هم تجربه کردن را دوست داشتم .کارهایی
می کردم که مایه ی تعجب خانواده می شد.مثلاً وقتی ۱۴ ساله بودم با اینکه پدر من اتوموبیل نداشت ولی رفته بودم خودم را در یک کلاس آموزش رانندگی ثبت نام کرده بودم.فقط برای اینکه به سرم زده بود این کار راتجربه کنم و بعد که بی خود بود و رهایش کردم .از این کارها زیاد کرده ام .امروز دوست دارم بی دینی و
بی خیالی را تجربه کنم ببینم چه مزه ای می دهد.امروز دوست دارم یک عشق ممنوع را تجربه کنم .امروز دوست دارم سرم را مثل یک کبک در برف فرو کنم و مهم نباشد برایم که دیگران چه می اندیشند
درباره ام.هرچه هم که دیگران در مقام نصیحت بگویند از این گوش در و از آن دروازه . دوست دارم ریسک کنم.دوست دارم بیشتر یاد بگیرم .عطشی شده در من این یادگیری .اگرچه هنوز راه برآوردن این عطش را نمی دانم و همین سردرگمم کرده.دوست دارم با انسانهایی از جنس دیگر در زندگیم آشنا شوم .دوست دارم بدانم با کسانی زیستن که ۳۶۰درجه در زندگی و عقاید با من تفاوت دارند و گاهی حتی خط قرمز های زندگی من و جامعه ام را پشت سر گذاشته اند چگونه است.دوست دارم بلند پروازی را .همیشه بزرگترین آرزویم دیدن فضا و کهکشانها و ... بوده هنوز هم هست.هنوز می خواهم در زندگیم حتی یک لحظه وقت برای فکر کردن به خودم نداشته باشم از بس که سرم شلوغ است و سر گرم کارهایی هستم که از آنها لذت
می برم.هنوز هم پریدن و پرواز را دوست دارم، پارا گلایدر و این حرفها.شاید اگر روزی به همه این تجاربم دست یابم همه را کنار بگذارم و برگردم به همین که هستم ولی برای یک بار هم که شده دوست دارم به آنها دست بیابم .خیلی هم سخت نیست دست یافتن به آنها اما نمی دانم چرا نمی شود.
پ.ن : نمی دونم چرا بعضی از کلمات الکی کش اومدن .خلاصه من کششون ندادم .
هیچ وقت شده یکی رو خیلی دوست
داشته باشین ولی اصلاً دوست نداشته باشین مال شما باشه
من اکثر مواقع اینجوریم دوست دارم از دور نگاش کنم از دور دلم براش بتپه از دور حواسم بهش باشه بدون اینکه اون حواسش بهم باشه
عاشق عشقای اینجوریم
آفتاب مهربانی
ای که در پای تو پیچید ساقه ی نیلوفر من
چون بنفشه بی تو بیتابم
بنده مهربانیم ،از این روست این همه زود دل بستنم به آنان که اظهار محبتی
می کنند ! این همه زود ارادت پیدا کردنها .نمی دانم چرا زود دل می بندم و چقدر سخت می شود دل کندن برایم. از جان کندن هم سخت تر .
من بنده مهربانی هستم
فقط کافیست با من مهربان باشی و کمی معرفت چاشنی رابطه ات کنی
آن وقت از تمام زندگیم برایت مایه می گذارم
-با کسانی که دیگران رو به قهرمان بازی سر مسائل حیثیتی دعوت می کنن به شدت مخالفم
- عادی نشون دادن روابط آزاد زن و مرد تو این کشور و در حال حاضر و در این شرایط به هیچ عنوان به نفع قهرمان داستان نیست چون این ملت خیلی راه دارن تا به اونجاها برسن.
- از همه بیشتر لجم از دست کسانی و به ویژه بعضی آقایون آشغالی در میاد که اصلاً تریپ و کلاس و مرامشون به لارج بازی نمی خوره ولی اداش رو واسه دیگرون در میارن.یارو اصولاً و اصلاً از اون تریپهای مذهبی و مخلص ائمه است
ولی ... به این می گن پدر سوخته بازی.آخه تو رو چه به این غلطا مرتیکه.
- رابطه عاشقانه باید دو طرفه باشه .اجازه تحمیل رابطه یک طرفه رو نه قبلاً به کسی دادم و نه از این به بعد می دم .دِهه نمیشه که! مگه خر گیر آوردی؟!
- نامردم اگه به فرمایشاتم پایبند نباشم.
آقا یکی این وسط تکلیف خدا رو واسه من روشن کنه جون هر کی دوست دارید،واقعاً دوست دارم نظرتون رو بدونم.می ترسم همه عمر به یه موجود خیالی تکیه کرده باشم،واقعاً می ترسما.می ترسم که بخوام بقیه عمرم رو به همون موجود خیالی تکیه کنم .وقتی یه مدت میگذارمش کنار هیچی رو انگار از دست نمی دم آخه این چه خداییه؟یا شایدم آخه این چه ایمانیه که من داشتم؟تا حالا که بهش ایمان داشتم چی رو به دست آوردم که حالا بخوام از دستش بدم .اگه واقعاً خدایی وجود داشته باشه چرا پس اینجوریه؟چرا اصلاً مهربون نیست.مهمترین علامت مهربون نبودنش همین به دنیا آوردن ما آدمهاس. هزار و یک دلیل دیگه واسه نا مهربونیش دارم.من خدایی که مهربون نباشه رو نمی خوام.
سوال : چرا گل آبی در طبیعت نداریم؟
این پاسخ را در یک کلاس آموزشی شنیدم
: تولید بعضی رنگها مانند آبی حتی طبیعتاً مشکل است همانگونه که در آزمایشگاه.
حالا گذشته ازتوجیهات علمی قضیه آخه پیچیدگی هم شد دلیل؟ حالا این همه پدیده ی پیچیده تو دنیا هست ، یعنی این یکی انقدر خفن و سخت بوده ،گل آبی هم که با تغییرات ژنتیک ساخته شده، ظاهراً زیاد هم پیچیده نبوده.
پ.ن : بازم نمیشه پینگ شم .بلاگرد هم فاتحه.و دوباره :خاک بر سر اوسگولشون
پ.ن :حالا چی کار کنم دنیا جونم؟