نمی دونم خدای شما در مقابل چی از آدما انتظار داره بهش ایمان داشته باشن؟
حادثه عشق در این دنیا پس از مرگ چه خاطره قشنگی خواهد شد
عرضم به حضور شما که یه بنده خدایی از یه واحد دیگه تبعید شده به واحد ما که سالها سابقه داره و آدم جا افتاده ایه و خلاصه قابل احترام و باکلی ادعا و از اونایی که همش در حال نصیحت و البته حقیقتاً پای حرفاش هم وامیسه . از اونایی که آدم وقتی از پای صحبتهاش بلند میشه احساس می کنه مقدس شده .خلاصه ما چند دفعه تریپ گذاشتیم که بله من از حرفای شما سیر نمی شم و این حرفا و تریپ چاپلوسی دیگه ...امروز تو اتاق همکارم که با اتاق ایشون مشترک هست سر یه قضیه ای بحث می کردیم.حالانمی دونم کی همکارم بر می گرده خطاب به من میگه تو.وقتی از اتاقشون اومدم بیرون همون آقا محترمه به من میگه می تونم فضولی بکنم .گفتم اختیار دارین شما امر بفرمایید .میگه :
اجازه ندید کسی شما رو تو خطاب کنه !!!!!!!!!!!!!
زرشک! برو بابا این تریپ ادب و این حرفا مال من و اون آقا نیست .ما اصلاً این حرفا حالیمون نیست.یا داریم همش با هم دعوا می کینم یا داریم می زنیم تو سر وکله هم.چی میگی تو بابا؟ ولمون کن حال نریم. مثل اینکه خیلی از مرحله پرته این بابا.مگه من خودم به همه می گم شما که انتظار داشته باشم کسی به من تو نگه.بعد میگه دیدین من جلوی همه وقتی می خوایم از در بریم بیرون اول به شما تعارف می کنم ،می خوام همه بفهمن باید برای شما به عنوان یه خانوم احترام قائل باشن.می خواستم بگم اتفاقاً من با اون آقا انقدر راحتم که بهش گفتم لطفاً وقتی داریم با هم از دری خارج یا وارد می شیم اول من. اونم اصلاً یادش نمی ره.ولی قربان من با شما انقدر راحت نیستم که اگه از یه رفتارتون ناراحت شدم بهتون بگم.کدومش بهتره؟
پ.ن :واه بلاگ رولینگ چرا بلاک شده ؟خدا به دور.اوسگولا.
- یه پارک دوبل میزنم یکی دوتا از ناخونام میشکنه .نمیدونم چرا؟
- از اصطلاح لاو ترکوندن حالم به هم می خوره .اگه بدونم کدوم اوسگول بی پدر مادری این دوکلمه رو کنار هم گذاشته با همین دستام خفه اش می کنم . با این دوکلمه گند زده به هرچی عشق و عاشقیه.از هرکس هم که بکار می بره بیشتر حالم به هم می خوره .کلمه سبک و بی پرستیژیه.در واقع من از خود کلمه لاو خوشم نمیاد به نظرم به عشق یه بار معنایی سخیف می ده .دیگه ترکوندن هم کنارش میشینه که دیگه هیچی.می دونین چی میگم ؟ نه؟ نمیدونین؟
- نمی دونم منظورش از این همه لجبازی چیه ؟چی رو می خواد ثابت کنه؟به چی مشکوکه؟مارمولکیه که دومیش خودشه لامصب.
- فردا برای تأیید گواهینامه های ایزو 14000،18001و 9000 تو سازمان محل کار من بساطی بر پاست .به خدا این فرمالیته بازیها دردی از این مملکت دوا نمیکنه .به کی بگیم آخه؟حالا خوبه ما تولید کننده نیستیم و کار تحقیقات و این مسایل آن چنان دنگ و فنگی نداره والا که واویلا بود.
-به خودم : چه بلا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!موش بخوردت.
آیا این ظلم بزرگی نیست که ما بدون یاریگری ماورایی تک و تنها در کاینات رها شده باشیم
اما این حادثه برج و کبوتر قصه فاجعه دلبستگی شد
چقدر تازگیها این عوامل استکبار پا میزارن رودم ترکا.اینام اعصاب مصاب ندارن .امروز رادیو(برنامه صبح گاهی سلام ایران) در مورد این قضیه تبریز و گوگل با رئیس دانشگاه تبریز مصاحبه می کرد
رئیس جون – تحصیلکره صاحب منصب با ته لهجه ترکی اونم- میگه :مثل اینکه این آمریکائیها فراموش کردن که تبریز به عنوان بخشی از جمهوری آذربایجان (همه اش با هم)قبلاً جزئی از خاک ایران بوده حالا با این ادعاشون ما میتونیم بگیم تبریز رو با آذربایجان می خوایم.حالا هر چی مجری بدخت بهش می خواد برسونه که بابا بیا از در قوانین بین المللی وارد شو وحرف بزن ، حالا که آذربایجان مال اوناس دیگه حالا بی خیال شو از خر شیطون بیا پایین، طرف مگه می گرفت؟ آبروی هرچی ترک بود برد این مقام منصوب .این مجریه هم که به زور می خواست حرف بزاره تو دهن رئیس دانشگاه که آره دانشجوها حتماً یه برنامه ای دارن واسه اعتراض. ولی فکر کنم نداشتن. چون آخرش خود مجریه بدبخت پیشنهاد داد که اینا مثل قضیه خلیج فارس میل بزنن وپتیشن این حرفها.
*خیلی غلط کردن که حتی حرف تبریز رو اینجوری پیش کشیدن .احمقای عوضی. حالا هر خری می خواد باشه .چه غلطا.
پ.ن :با تشکر ازدنیا جونم اینجاها رو هم در این مورد بخونید لطفاً :
خویش را در پیش پای خویشتن گم کرده ام
دروغ چرا زندگی اصلاً بر وفق مراد نیست عزیزانم.
می گذرد با همه شادیها و غمهایش.هنوز نمی دانم از زندگی چه می خواهم .اگر انتخاب را به من بدهند
نمی خواهم ادامه بدهم.حوصله اش را ندارم.حتی حوصله ساختن انگیزه ای برای ادامه راه را ندارم.خسته ام. از این همه سخت زندگی کردن خسته ام.از این همه مواظب بودن خسته ام.از این همه تلاش که برای هیچ است خسته ام. از این همه شش دنگ جمع بودن حواسم خسته ام.آیا این همه که من مراقبم تا دیگران از من رنجیده خاطر نشوند آنها هم مواظب هستند؟ آیا این همه که من از رنجش دوستی آزرده خاطر می شوم اوهم همینطور است؟ آیا لازم است این همه تلاش برای رفع مشکلات فکری و در گیریهای ذهنی دیگران؟ برای چه انقدر خودم را به آب و آتش می زنم تا به او بفهمانم چه چیزی به نفعش است؟ انقدر که در پایان روز نایی ندارم که به کارها ی خودم برسم . کسی هم در این دنیا هست که گاهی به گرفتاریهای من بیندیشد؟ از ته قلبش از من بپرسد که چه خبر؟چه حال و احوال؟ زندگیت چگونه می گذرد؟ اوضاع بر وفق مراد هست یا نه؟
*بگذریم که اگر همه این کارهایی که گفتم را بگذارم کنار دیگر همان یک کم انگیزه زندگی را هم نخواهم داشت
*اما any way می دانم اشتباه می کنم که خودم را انقدر در محیط اطرافم غرق می کنم .این راه درستی نیست برای زنده نگهداشتن خود .دورنمای خوشی ندارد.بالاخره همینها تا آخر عمر که با تو نمی مانند
*ما م اگه درس خون بودیم که الان اوضاعمون بهتر از این بود. 3 ساله می خوام کنکور ارشد شرکت کنم ولی زرشک...
امروز روز خوبی نبود برایم.پر بود از بی معرفتی دوستان ، از بی معرفتی به شدت رنجیده خاطر
می شوم اشکم در می آید نمی دانم چرا وقتی با کسی دوست می شوم و البته دوستش دارم انقدر از بی معرفتیش نسبت به خودم رنج می برم شاید چون خودم را وهمه احساسم را در طول رابطه ام با تمام وجود تقدیمش می کنم. فکرکرده ام ازدوستان هم باید به اندازه فامیل و خواهر و برادر انتظار داشت در حالی که اصلاً اینطور نیست خیلی ها نمی فهمند این چیزها را .دوست داشتن بی انتظار هم سرم نمی شود مگر انتظار درک عشق ودوستی هم انتظار بزرگی است. وقتی کسی رفتاری خلاف رفتاری که من با او داشته ام می کند اولین فیدبک آن برای من این است که می فهمم او لیاقت این دوستی را ندارد کسی که حتی قدر یک دوست را نمی داند به درد لای جرز نمی خورد؟ نه خدایی؟
پ.ن ۱: دوست عزیزم در حال حاضر که به خاطر رفتار امروزت حالم ازت به هم می خوره ببینیم بعد چی میشه. آخه اوسگول جان آدم به خاطر ضایع شدن پیش یه پسر (آن هم نه به عمد از سوی ضایع کننده که من باشم) به دوستش میتوپه مثل این دخترک های پونزه شونزه ساله.
پ.ن ۲ :من چرا بلاگ حمید رضا علاقه بند رو نمی تونم ببینم ؟چرا آخه؟
خوش به حال آدمی که وقتی میمیره همه دلشون واسش تنگ بشه
میدونین یکی از بزرگترین آرزوهای من همین اتفاق بالاست؟
حالا ربطی به مادر داشت آیا یا نه نمی دانم .بیشتر به بدبختی و بیچارگی ما زنها می رسید تهش.بازهم ما زنها دیدیم و باز هم نفهمیدیم دنیا دست کیست؟باز هم از اول تا آخر فیلم گریه کردیم و نفهمیدیم برای چه
می گرییم. باز هم تنهایی ، زجر و سختی ، باز هم ظلم و .... اما این بار ایستاده بود گلشیفته در برابر ظلمها.فداکاریهایش جانانه بود بدون این که آدم دلش از این جهت برایش بسوزد و تأسف بخورد برایش.غرور آفرین بود نه گفتنش به زیر سوال بردن زیباترین احساس زنانه .چرا پنهان کنیم، ما زنان چه ازدواج کرده باشیم چه نه ،چه فرزندی داشته باشیم چه نداشته باشیم این احساس را خوب می فهمیم .پاره جانمان هستند فرزندانمان .شوخی که نیست ؟
پ.ن : م مثل مادر را دوست داشتم چون در پرداخت به موضوع زن غرور آفرین بود نه احمقانه و مضحک
پ.ن : چه بدبختی است به سانس جواد سینما فلسطین خوردن.یه مشت خر که آمده بودند فقط بخندند ،منتظر بودند تا لحظات طنز فیلم را شکار کنند و از ته دل هر هر بخندند و دست بزنند.مسخره های عوضی. حال آدم را به هم نزنید با خنده های بی موقعتان.
پ.ن : گلشیفته فراهانی در نیمه های فیلم درخشش را آغاز کرد
پ.ن :صدای بوق ماشین عروس در حالی که تک شات دختر در پارک را می دید گرفتید ؟ اِ ؟فکر کردم فقط خودم گرفتم.
مزخرفترین فیلمی بود که این اواخر دیده ام .فیلمی که نیم ساعت هم برای تحملش زیاد است .اصلاْ
دوام نمی آورید همه اش می خواهید بلند شوید و بزنید بیرون از سینما. نه جنایی نه کمدی چی بود
این؟
میبینم که بازم پرزیدنت از دهنش چیزی در رفت و تا سه ماه دور و بریهاش باید خودشون رو جر بدن و حرفاش و راست و ریست کنن.مثل اینکه تا یه کم سر و گوش جامعه نسوان جنبیده وقتش رسیده این جنبش رو یه جورایی خفه کنن.
اولین و دم دستی ترین نتیجه ای که اظهارات پرزیدنت به دنبال خواهد داشت خونه نشین شدن زنان است. دیگه چرا لقمه رو دور دهن می چرخونید و اول میرید به وادیهای اقتصادی و مضراتی که متوجه اقتصاد مملکت میشه و مضراتی که بر سلامتی زنان وارد می شود و این حرفها . یک کلام ختم کلام زن در خانه بماند کمتر سر از آنچه در جامعه میگذرد در می آورد و هرچه کمتر بداند چه خبر است کمتر برای حاکمیت خطر آفرین می شود.البته بعید می دانم این اوسگول از اول ته ماجرای این زر مفتش را خوانده و زده باشد.یعنی زیاد جدی نگیرید حرفهایش را .اگر نان نفت را سر سفره مردم آورده بود یا زنان امروز برای رفتن به استادیوم مشکلی نداشتند ویا همه نیروهای قراردادی رسمی شده بودند ویا .......... کمی جا داشت بترسیم .ولی حالا چی ؟
در همین ارتباط بخوانید
************فعلاْ از فرناز سیفی خبری نیست
برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
غرورتم شکستن به چیت داری مینازی؟
پ.ن :ببخشید شاعرش رو نمیدونم کیه؟ خواننده اش هم و قس علی هذا ، به قول آخوندا.
خدایا من را دوباره از سر خط بنویس
بنویس تا دوباره با تو بودن را آغاز کنم
بنویس تا با خیال با تو بودن چند صباحی دیگر خوش باشم
بنویس تا همه ناملایمات زندگیم را به گردن تو بیاندازم
بنویس تا همه آرزوهایی که به آنها دست نمی یابم و نیافته ام را به پای خواست و مصلحت تو بگذارم
بنویس تا باز هم دلم خوش باشد به داشتن تو
بنویس تا تحمل بار زندگی با یاد حضورت برایم آسان تر باشد
بنویس، من که هنوز به بودن تو ایمان نیاورده ام
بنویس، من هنوز هم نشانه بودن تو را در فریادرسیت گاه رنج ها می جویم
بنویس ، گاه نیاز دستگیرم نیستی پس خداییت به چه درد من می خورد
بنویس ، چشمانم همچنان دو دو می زند در پی یافتن مهربانیها یت
بنویس ، این همه را گفتم تا بدانی ایمان من به تو به همین سستی است که می بینی
گفته باشم که حال و حوصله تحقیق هم ندارم من تو را در همین نزدیکی جسته ام و نیافته ام.
پ.ن : میگم مثل این اوسگولا : عید فطر امشب نمیشه؟