تبليغاتX
کامپلکس خرچنگ و سس مایونز
 
 
 

بدجوری دلتنگم ، ابی گوش میدم

اگرچه جای دل دریا ی خون در سینه دارم ................

 

تریپم واقعاً اینجوریه ها ،تو خونه هستم ،  هوا بارونیه جون میده واسه کز کردن تو خودت ، و دم نزدن

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

روح بزرگوار من

 وقتی تن حقیر م و به مسلخ

تو می برن مقلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم .....

به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت ....

دژخیم بی رحم تنم به فکر تاراج منه روح بزرگوار من لحظه معراج منه

 فکر نجات من نباش مرگ من و ترانه کن

تو این شعر و ترانه و آهنگ چیزی هست که از لحظه آفرینشش حتی اگه روزی صد بار هم بهش گوش بدم هر بار یه حس جدید رو به من مشق میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

از الان دلتنگم واسه همه چیزایی که تا چند وقت دیگه از دستشون می دم  یا چند روزیه از دستشون دادم

انقدر گریه کردم که چشمام اندازه یه بادوم ریز مسخره شده

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
به نقل از دیوارنوشته ها :
من جويده شدم
و ای افسوس که به دندان سبعيت‌ها
و هزار افسوس بدان خاطر که رنجِ جويده شدن را به‌گشاده‌روئی
تن‌در دادم
چرا که می‌پنداشتم بدين‌گونه، ياران گرسنه را در قحط‌سالی اين‌چنين
از گوشت تن خويش طعامی می‌دهم
و بدين رنج سرخوش بوده‌ام
و اين سرخوشی فريبی بيش نبود؛

يا فروشدنی بود در گنداب پاک‌نهادی خويش
يا مجالي به بي‌رحمی‌ ناراستان
و اين ياران دشمنانی بيش نبودند
ناراستانی بيش نبودند
 
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

به نقل ازلولیان :

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی ست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی ست
لبخند و نان به سفره ی امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی ست
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی ست
جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی ست
آهنگ سگ ترانه ی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقه ی اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی ست

مريم جعفري

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

احساس می کنم قلبم درد میکنه ، یه احساس تنگی قفسه سینه ، احساس آدمی که یه اتفاق ناجور و غیر منتظره تو زندگیش افتاده رو می دونین چیه ؟ همونجوریم.

دارم به عکس خودم نگاه می کنم بهش می گم چی سر خودت آوردی دختر با این ساده اندیشیها و جدی نگرفتن اتفاقاتی که دور و برت افتاد ، همه چیز و شوخی گرفتی تا اینجوری شد ، به اینجا رسیدی.

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

قدرت مطلق به سگ دادن  آخر حماقت است چون قبل از هر کسی پاچه خودت را می گیرد

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

این روزها زیاد به خودم فکر می کنم به آینده به چیزهایی که برام پیش میاد به ازدواج کردن به ازدواج نکردن به عواقب ازدواج نکردن.به عواقب ازدواج کردن فکر نمی کنم چون چیزی فراتر از اونچه برای دیگران رخ می ده برای من اتفاق نمی افته ضمن اینکه من خودم رو خوب میشناسم آدمیم که همیشه شرایط رو به نفع خودم و زندگی خودم تغییر می دم نمی ذارم رشته امور از دستم خارج بشه .خودم رو خوب میشناسم ؟ نه مطمئن نیستم اصلاً. اتفاقاً تازگیها فکر می کنم نه بابا اونی نیستم که خونوادم فکر می کنن یا اونی که خودم فکر می کردم نیستم.چقدر فرق دارم با دختر با عرضه و تیزی که خودم از خودم انتظار داشتم.حالا این اواخر همش فکر می کنم رو پیشونیم یه چیزی نوشته تو مایه های  خر .نمیدونم شاید جامعه داره من و بازی میده. تا حالا فکر می کردم خیلی چیزا برام مرز داره اما حالا می بینم نداره.مرزهایی که زیادهم به بودنشون اعتقاد ندارم ولی جامعه و اطرافیان بهش اعتقاد دارن. وقتی بی اهمیتی به مرزها تو این جامعه انجام میشه اولین ضربه رو خودت  از طرف جامعه می خوری.مثل از پشت خنجر خوردن میمونه.این میدونی یعنی چی ؟یعنی تو یه دور باطل هی چرخ زدن .اولش یه چیزی تو مایه های توهم بهت دست میده فکر می کنی وضعیت انقدر اوپن هست که پات رو از این مرزها اونورتر بذاری  و میذاری اما بعد می بینی نه بابا از این خبرها نیست گول خوردی اساسی ،حالا بیا  و درستش کن.این از اون ویژگیهای خاص مملکت ماست که شاید تو هیچ جای دنیا نمونه اش رو پیدا نکنی.یه دفعه به یه جایی می رسی که می بینی همه اون چیزای مزخرفی که یه عمر تو مخت کردن برات اهمیت نداره  ، میای بشکنیشون رو دست می خوری دوباره به غلط کردن می افتی انگار درست بوده از اول  و دوباره و دوباره .بس که دو رو هستن ملت.بس که ظاهر شون رو قشنگ و لارج و موجه نشون میدن اما امان از بوی گند باطنشون.حالا تو هی بیا همه چیزت رو بریز رو دایره جز ضربه زدن به خودت چیزی نداره برات .می خوام بگم یه جورایی مطمئنم که ساختار شکنی تو این مملکت به قیمت زندگیت  تموم میشه ، باید یکیش رو انتخاب کنی نه هم خدا رو هم خرما رو .فقط یکی.دیگه واویلا اگه دختر هم باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دختر مجرد که دیگه واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااویلا. فقط باید بگی جهنم ضرر.

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
 

 -     مرتیکه خر عوضی آشغال حالا گیرم که من خر حواسم نبود داری بوق می زنی تو باید خودت و جر بدی  واسه سبقت، بعد بیای رد بشی و اونقدر بگیری بغل من که منو مجبور کنی برم تو باقالیا (منم عمراً برم ،شده بزنم خودم رو داغون کنم یه بلایی هم سر تو و اون لگنت میارم آشغال) اوسگول خر جواد خاک برسرت که اقلاً  یه ذره شعور نداری چه برسه به  تریپ  فرست لیدی  و این حرفا .

 

-     رسماً زر مفت میزنه این سخنگوی دولت وقتی میگه خبری از تورم نیست ،تو روز روشن زل زدن تو چشمای یه مشت بدبخت که محتاج نون شبن و این حرف و زدن  اِند عوضی گری و سگ پدریه .

 

-      دریای باغ فردوس راست میگه اگه دو نفر همدیگرو دوست داشته باشن تفاوت سنی مهم نیست؟ دیگه آخه اونقدر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه خورده اقلاً موهای رضا کیانیان رو رنگ می کردن  یا اول فیلم به زور به ملت نمی گفتن دریا بیست سالشه ، آزیتا حاجیانم که انگار داره تو نقش زنهایی که کمی شیرین میزنن کیلیشه میشه  ولی به نظر من تو هنوز به یه سفر احتیاج داری اونم دو نفره .

 

-         آقایی که امروز  به ما بنزین رسوندی دمت گرم   

 

-     یادتون باشه گذر زمان خیلی از مشکلاتتون رو حل میکنه در واقع بعضی وقتها فقط گذر زمان که مشکلتون رو حل میکنه بنابراین به بعضی چیزا زیاد گیر ندین و رو اصابتون تیک آف نکشید

 

-          و من الله التوفیق

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

آقا یه بنده خدایی که داداش متاهلم باشه و حسابی رو در وایسی  هم دارم باهاش می خواد ماشینم رو برای

چند روزی قرض بگیره و بتازونه تا لرستان اما من دوست  ندارم ماشینم و بهش بدم چی کار کنم به نظر

شما ؟  زپرتش در اومده بابا غلط کردیم واسه خودون ماشین خریدیم ؟

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

می نویسم

 دلم هوات رو کرده نازنینم دیگه یادت مثل خنکی نا پایدار یه نسیم می مونه که می خوره به صورتم ومی ره. می ره و دیگه تموم میشه. دیگه یادت نازنینم دلم رو خوش نمیکنه، فقط قلبم رو داغ می کنه، فقط اشک چشمام رو زیاد می کنه، بغض گلو م رو میترکونه  ،فقط دلم رو تنگ میکنه بعد اشکی و دوباره با خود گفتن که چه سود دیگر هرگز او را نخواهی یافت همانگونه که نیافته بودی او را پیش از این......... 

* دلم برای همه عاشقای دنیا می سوزه  

  نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

همه آدما وقتی به آخرای  دهه  بیست عمرشون نزدیک میشن جسارت و حال و حوصله شون کم میشه یا فقط من اینجوریم؟ احساس کمبود اعتماد به نفس می کنم .احساس نا توانی می کنم.انگار هیچیم سر جاش نیست.سرگردونم .نمی دونم چی برام خوبه چی بد؟ نمی دونم دوروز دیگه چی میشه.چه اتفاقاتی تو زندگیم انتظارم و میکشه .دوست دارم :

 

- فکر آینده مالیم نباشم .میدونم عقلانی نیست ولی آخه این چندر غاز حقوق من دیگه پس انداز کردنش چیه تصمیم گرفتم هرچی در میارم توی سفر خرج کنم ایران دوبی لبنان سوئد ایتالیا ژاپن  احتمالاً خیلی دیر اتفاق
می افته یا شایدم نیفته (  دلیلش واضح که؟ )

- دوست دارم تو رشته کاریم متخصص بشم به  معنای واقعی کلمه اما هی دست دست می کنم نمی دونم چرا؟ مثلا یه برنامه ریزی اساسی نمی کنم واسه خودم.

    - دوست دارم از لحاظ مالی دستم به دهنم برسه و غصه پول نداشته باشم ولی چه جوری؟

    - دوست دارم یه خونه یا یه کلبه توی یه جنگل دور و خلوت داشته باشم که از جلوش یه رودخونه کوچیک و روون رد بشه توکلبه همه چیز داشته باشم تلفن اینترنت ماهواره وسایل شیک و قشنگ اندش دیگه یه پنجره کوچیک داشته باشه که هر از چندگاهی نسیم پاییزی بخوره به صورتم و من ویاد اصل و مبدا همه ما آدما اونی که خودش ما رو با همه بدبختیها و خوشبختیها  آورد به این دنیا بندازه بلکه لحظه ای از فکر کردن به هرچی ترس و واهمه اس راحت بشم از بس که همه کمبودها رو بندازم گردن خودش ولی کو این کلبه قشنگ

-     دوست دارم تو یه صبح قشنگ اوائل پاییز که هوا گرگ و میشه بمیرم در حالی که روی یه تخت زیر یه پنجره آرو م و راحت خوابیدم هیچ کس هم دور و برم نباشه تو تنهایی.

-         دوست دارم اون دنیا هیچی نفهمم نه خوشیش رو نه ناخوشیش رو فقط آروم باشم آروم آروم

-         دوست دارم یه روز چشم وا کنم ببینم همه زندگیم  همه اتفاقات زندگیم یه رویا بوده ،همه چیز رو تا حالا تو خواب دیده بودم

-         دوست دارم از اول به دنیا بیام تو یه شرایط دیگه تو یه شرایط دلخواه

آه کجاست نوید دهنده همه آرزوهای من

  

  نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

- بابا دوست ندارم زیادی باهام صمیمی باشی کی رو باید ببینم؟

نمی خوام واسه تصمیمیات اداریت با من مشورت کنی؟ آقا اصلاً از اینکه انقدر منو تحویل می گیری بدم میاد؟چه جوری بهت بگم دوست ندارم طرف مشورتت باشم .دوست ندارم همه محتویات جلسات مزخرفی که تو تنها یه طرفشی و بقیه یه طرف دیگه اش رو واسه من بریزی رو دایره ، بعدشم گیر میدی که بگو چه کار کنم  خودم هزارتا بدبختی ریخته رو سرم تو دیگه ولمون کن بابا

- بعضی از این افتخارات بچه ها که تازه مد شده جالبن  مخصوصاً مال نیما افشار نادری

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 

 

یه هفته است برای اولین بار تو عمرم تیپ اسپرت رو گذاشتم کنار و یه جفت کفش فوق العاده ساده با پاشنه 3 سانتی مناسب محیط اداری خریدم واسه خودم . تو همین یه هفته دهنم 14 بارتوسط ماموریم حراست دم در سرویس شده.خاک بر سر تون بکنن که هرچی بدبختی میکشیم از صدقه سر شماهاست. روز اول گفت صدا می ده دادم بی صداش کردن.روز دوم گفت اصلا آقایون گفتن باید عوضش کنی گفتم شاید بخاطر شلوارم گیر می دن دم در انقدر شلوارم و میارم پایین که داره از پام می افته.روز سوم میگه آقایون دیگه گفتن باید عوض کنی کفشاتو می خواستم بگم گوه خوردن آقایون که گفتن، بجاش گفتم بذار جورابامو عوض کنم .آنچنان جورابای ضخیم و کت و کلفتی پوشیدم که ملت کفشون بریده ولی  اینا انگار نه انگاردوباره امروز موقع برگشت میگه موهاتو تو محوطه بکن تو فردا هم دیگه اینا رو نپوش .هنوز تو قسمت اول فرمایشش موندم که دومی اعصابم و خورد میکنه  داد زدم نمیتونم هر دقیقه به ساز شما برقصم و کفش عوض کنم .گفت نمیدونم درصد گرفتیم چی چی گرفتیم گفتن کسی نباید کفش پاشنه دار بپوشه .گفتم کی گفته .صدا زد آقای قهری بیین این خانوم چی میگه ؟ رفتم پیش آقا میگه پاهاتون نباید مشخص باشه .آخه عوضی کوری ؟من کجای پاهام با این جورابای کلفت ساق بلند معلومه؟یه قاب عکس نمونه حجاب اسلامی رو دیوار کنارش زدن یه خانومه با چادر. اونو نشونم میده میگه باید کفشاتون مثل این باشه حالا چادر خانومه انقدر افتاده رو پاهاش که کفشش معلوم نیست گفتم این که کفشش معلوم نیست بگین چادرش و بزنه بالا ما هم ببینیم .یارو یه جوری آهسته زیر لب گفت برو بابا. منم رفتم بابا. تصمیم گرفتم فردا یه کم دیر برم با همون بابا حرف بزنم .برام هزینه ای نداره عوض کردن کفشا ولی دوست ندارم زودی کوتاه بیام گرچه می دونم آخرش اینا پیروز میشن.اشکم حالا که رسیدم به آخر این درد دل مضحک در اومده دارم گریه می کنم.آخه چرا ؟چرا؟مگه ما چی می خوایم از این زندگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط مهتاب مفخم  | 
Blogroll Me!